روشنی طلعت تو ماه ندارد پیش تو گل رونق گیاه ندارد گوشه ی ابروی تست منزل جانم خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد تا چه کند با رخ تو دود دل من آبنه دانی که تاب آه ندارد
همه رنجها از آن خيزد كه چيزی خواهی و ميسر نشود. چون نخواهی رنج نماند خُنُک آنكه جويندهی چيزی بود كه آن چيز به جستن بیارزد فيه ما فيه مولانا
بر صورت بی نقاب شک باید کرد حتی به همین کتاب شک باید کرد وقتی که دو راه پیش و پس می ماند در معنی انتخاب شک باید کرد...
امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت آری گذشت! مستی دلدادگی گذشت در آتش خیال تو با خود قدم زدم دوران عاشقی به همین سادگی گذشت می دانم ای فرشته که باور نمی کنی شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو! عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت شرمندۀ توایم و سرافراز از اینکه عمر گر دین نداشتیم، به آزادگی گذشت