ما اجنبی ز قاعدهی کار عالمیم بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم دیوانه طینتیم، زر و سنگ ما یکیست اینیم اگر عزیز و گر خوار عالمیم با مرکز و محیط نداریم هیچ کار هست اینقدر که در خم پرگار عالمیم ما مردمان خانه بدوشیم و خش نشین نی زان گروه خانه نگهدار عالمیم حک کردنی چو نقطهی سهویم بر ورق ما خال عیب صفحه رخسار عالمیم با سینه برهنه به شیران نهیم رو انصاف نیست ورنه، جگردار عالمیم وحشی رسوم راحت و آزار با هم است زین عادت بد است که آزار عالمیم
زندگی رسم خویشاوندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد زندگی مجذور آیینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
من آن مرغـم کـه افـکـندم بـه دام سـد بـلا خـود را بــه یـک پــرواز بــی هـنـگـام کـردم مـبــتــلـا خــود را نه دستی داشتـم بـر سر، نه پـایی داشتـم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چــنــان از طــرح وضــع نـاپــســنـد خــود گــریـزانـم که گر دستـم دهد از خـویش هم سـازم جـدا خـود را گر این وضع است می ترسم که با چندین وفاداری شــود لـازم کـه پــیـشــت وانـمـایـم بــیـوفــا خــود را چـو از اظـهار عـشـقـم خـویش را بـیگـانه می داری نـمـی بـایسـت کـرد اول بـه این حـرف آشـنـا خـود را بـبـین وحشی که در خوناب حـسرت ماند پـا در گل کـسـی کـو بــگـذرانـدی تــشـنـه از آب بــقـا خــود را
صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی ... گفتمش در پاسخ : تو چقدر حساسی ... تن من گر تنهاست... دل من با دلهاست... دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم... یادشان دردل من ... قلبشان منزل من…... صافى آب مرا يادتو انداخت...رفيق... تو دلت سبز... لبت سرخ... چراغت روشن... چرخ روزيت هميشه چرخان... نفست داغ... تنت گرم... دعايت با من... "سهراب سپهري"
دل بسته ام از همه عالم به روی دوستوز هر چه فارغیم، به جز گفتگوی دوست ما را زمانه دل نفریبد به هیچ روی الا به موی دل کش و روی نکوی دوست باغ بهشت کاین همه وصفش کنند نیست جز جلوه ای ز صحن مصفای کوی دوست گل های باغ با همه شادابی و نشاط خار آیدم بدیده نبینم چو روی دوست یک موی یار خویش به عالم نمی دهم ما بسته ایم رشته جان را به موی دوست بر ما غم زمانه ز هر سو که رو کند مائیم و روی دل به همه حال سوی دوست ما جز رضای دوست تمنا نمی کنیم چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست
زندگی یه مجموعه ی منظم از بی نظمی هاست یه مجموعه ی معقول از بی عقلی ها له شده زیر پای عرف اجتماع خوب ولی اشتباه