1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه جلال‌الدین محمد بلخی(مولانا) +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    در دفتر دوم (ص299)مولوی معیار انسانیت را آگاهی انسان دانسته واشاره می کند که انسان به خاطر علم واگاهی بر حیوان برتری دارد وانسانهای صالح واولیا الله به خاطر ایمان وآگاهی از ملک بالاتر می باشند.آگاهی حیوانات بسیار محدود و در حدّ غریزه می باشد و انسانها نیز به نسبت علم و آگاهیشان از موضوعات گوناگون در درجات مختلفی قرار میگیرند.




    جان نباشد جز خبر در آزمون هرکه را افزون خبر جانش فزون


    جان ما از جان حیوان بیشتر از چه؟ زان رو که فزون دارد خبر


    پس فزون از جان ما جان ملک کاو منزه شد زحس مشترک


    وز ملک،جان خداوندان دل باشد افزون تو تحیّر را بهل


    زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزون تر است از بودشان


    ورنه بهتر را سجود دون تری امر کردن،هیچ نبود در خُوری




    ودر واقع اشاره می کند به آیه قرانی که خداوند اسماء خودرا به ادم اموخت وبه ملائکه دستور داد به انسان سجده کنند به خاطر ظرفیتی که در پذیرش اسماء خداوندی در انسان وجود داشت.


    و در دفتر ششم در این باره دارد:


    جان چه باشد با خبر از خیر و شرشاد با احسان و گریان با ضرر


    چون سِرو ماهیّت جان مخبر است هر که او آگاهتر با جانتر است


    روح را تأثیر اللهی بود هر که این را بیش اللهی بود




    در دفتر چهارم دارد:


    غیر فهم و جان که در گاو و خر است آدمی را عقل و جانی دیگر است


    باز غیرِ عقل و جانِ آدمی هست جانی در نبی و در ولیّ




    جان حیوانی ندارد اتّحاد تو مجو این اتّحاد از روح ِ باد


    مؤمنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود، لیکن جان یکی


    جان ِ گرگان و سگان از هم جداست متّحد جانهای شیران خداست




    همچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت به صحن ِ خانه ها


    لیک یک باشد همه انوارشان چون که برگیری تو دیوار از میان


    چون نماند خانه ها را قاعدهمؤمنان مانند نفس ِ واحده


     
    -Silence-، سایه و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    فلکا بگو که تا کی گله‌های یار گویم
    نبود شبی که آیم ز میان کار گویم
    ز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرا
    بجهم از این میان و سخن و کنار گویم
    ز فراق گلستانش چو در امتحان خارم
    برهم ز خار چون گل سخن از عذار گویم
    همه بانگ زاغ آید به خرابه‌های بهمن
    برهم از این چو بلبل صفت بهار گویم
    گرهی ز نقد غنچه بنهم به پیش سوسن
    صفتی ز رنگ لاله به بنفشه زار گویم
    بکشد ز کبر دامن دل من چو دلبر آید
    بدرد نظر گریبان چو ز انتظار گویم
    بنهد کلاه از سر خم خاص خسروانی
    بجهد ز مهر ساقی چو من از خمار گویم
     
    *Mitra*، -Silence-، سایه های بیداری و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
    به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم
    چه کمی درآید آخر به شرابخانه تو
    اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم
    چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی‌غم
    که در این میان همیشه غم توست غمگسارم
     
    *Mitra*، -Silence-، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    سرمایۀ عقل، سرّ ِدیوانگی است


    دیوانۀ عشق مرد فرزانگیست


    آن کس که شد آشنای دل از ره درد


    باخویشتنش هزار بیگانگیست




    شب رو که شبت راهبر اسرار است


    زیرا که نهان زدیدۀ اغیار است


    دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود


    تا صبح جمال یار ما را کار است




    شمشیر ازل بدست مردان خداست


    گوی ابدی در خم چوگان خداست


    آن تن که چو کوه طور روشن آید


    نور خود از او طلب که او کان خداست






    گر آتش دل نیست پس این دود چراست


    ور عود نسوخت بوی این عود چراست


    این بودن من عاشق و نابود چراست


    پروانه زسوز شمع خشنود چراست




    گر بر سر شهوت وهوا خواهی رفت


    از من خبرت که بی نوا خواهی رفت


    ور در گذری از این، ببینی بعیان


    کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت




    گرشرم همی از این و آن باید داشت


    پس عیب کسان زیر زمین باید داشت


    ور آینه وار نیک و بد بنمائی


    چون آینه روی آهنین باید داشت






    ماهی که نه زیر و نی بالاست کجاست


    جائی که نه بی ما و نه با ماست کجاست


    اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست


    عالم همه اوست آن که بیناست کجاست




    هر جان عزیز کو شناسای رهست


    داند که هر آنچه آیداز کارگه است


    بر زادۀ چرخ و چرخ چون جرم نهی


    کاین چرخ زگردیدن خود بی خبر است




    هر روز دلم در غم تو زارتر است


    وز من دل بیرحم تو بیزارتر است


    بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا


    حقّاکه غمت از تو وفادارتر است






    ای آنکه کنی کون و مکان را محدث


    پاکی ومنزّهی ز نسیان وحدث


    جز فکر تو در سرم همه عین خطاست


    جز ذکر تو بر زبان ضلالست وعبث




    آن تازه تنی که در بلای تو بود


    آغشته به خون کربلای تو بود


    یارب که چه کار دارد و کارستان


    آن بیکاری که از برای تو بود




    آندم که زافلاک گهر ریز کند


    هر ذره به سوی اصل خود خیز کند


    از نخوت آن باد و زین باد هوس


    هر ذره زآفتاب پرهیز کند






    آنروز که کار وصل را ساز آید


    واین مرغ از این قفس به پرواز آید


    از شه چو صفیر ارجعی باز شود


    پرواز کنان بدست شه باز آید




    آنروز که مهرگان گردون زده اند


    مُهر زر عاشقان دگرگون زده اند


    واقف نشوی بعقل کان چون زده اند


    کاین زر زسرای عقل بیرون زده اند




    آنکس که ترا شناخت جانرا چکند


    فرزند وعیال وخانمان را چه کند


    دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی


    دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند






    آن کیست که بیرون درون مینگرد


    در اهل جنون بصد فسون مینگرد


    وزدیده نگرکه دیده چون مینگرد


    وآن کیست که از دیده برون مینگرد




    آنها که دل از الست مست آوردند


    جان را زعدم عشق پرست آوردند


    از دل بنهادند قدم بر سر جان


    تا یکدل پر درد بدست آوردند




    اندر دل بیوفا غم و ماتم باد


    آن را که وفانیست زعالم کم باد


    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد


    جز غم که هزار آفرین بر غم باد






    ایدل اثر صبح گه شام که دید


    یک عاشق صادق نکو نام که دید


    فریادهمی زنی که من سوخته ام


    فریاد مکن سوخته ا ی خام که دید




    ایدل این ره بقیل وقالت ندهند


    جز بر در نیستی وصالت ندهند


    وآنگاه در آن هوا که مرغان ویند


    تا با پرو بالی پرو بالت ندهند




    اینطرفه که یار در دل من گنجد


    جان دو هزار تن در این تن گنجد


    در یک گندم هزار خرمن گنجد


    صد عالم ودر چشمۀ سوزن گنجد






    این واقعه را سخت بگیری شاید


    از کوشش عاجزانه کاری ناید


    ازرحمت ایزدی کلیدی باید


    تا قفل چنین واقعه را بگشاید




    برقی ز میخ آن جهان روی نمود


    چون سوخته ای نیست که را دارد سود


    ازهردو جهان سوخته ای میباید


    کان برق که می جهد در او گیرد زود




    بشنو اگرت تاب شنیدن باشد


    پیوستن او زخود بریدن باشد


    خاموش کن آنجا که جهان نظر است


    چون گفتن ایشان ،همه دیدن باشد






    جان باز که وصل او بدستان ندهند


    شیر، از قدح شرع به مستان ندهند


    آنجا که مجردان به هم می نوشند


    یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند




    جز صحبت عاشقان و مستان مپسند


    دل در هوس قوم فرومایه مبند


    هر طا یفه ات بجانب خویش کشند


    زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند




    چون بدنامی بروزگاری افتد


    مرد آن بود که نامداری افتد


    گر درّ خواهی ز قعر دریا بطلب


    کان کف باشد که بر کناری افتد






    در راه طلب رسیده ای می باید


    دامان ز جهان کشیده ای می باید


    بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی


    عالم همه اوست دیده ای می باید




    در عشق توام نصیحت وپند چه سود


    ز هرآب چشیده ام مرا قند چه سود


    گویند مرا که بند بر پاش نهید


    دیوانه، دلست پای در بند چه سود




    در مدرسۀ عشق اگر قال بود


    کی فرق میان قال با حال بود


    در عشق نداد هیچ مفتی فتوا


    در عشق زبان مفتیان لال بود






    در نفی تو عقل را امان نتوان داد


    جز در ره اثبات تو جان نتوان داد


    با این که ز تو هیچ مکان خالی نیست


    در هیچ مکان تورا نشان نتوان کرد
     
    *Mitra*، -Silence- و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    سرمایۀ عقل، سرّ ِدیوانگی است


    دیوانۀ عشق مرد فرزانگیست


    آن کس که شد آشنای دل از ره درد


    باخویشتنش هزار بیگانگیست




    شب رو که شبت راهبر اسرار است


    زیرا که نهان زدیدۀ اغیار است


    دل عشق آلود و دیده ها خواب آلود


    تا صبح جمال یار ما را کار است




    شمشیر ازل بدست مردان خداست


    گوی ابدی در خم چوگان خداست


    آن تن که چو کوه طور روشن آید


    نور خود از او طلب که او کان خداست






    گر آتش دل نیست پس این دود چراست


    ور عود نسوخت بوی این عود چراست


    این بودن من عاشق و نابود چراست


    پروانه زسوز شمع خشنود چراست




    گر بر سر شهوت وهوا خواهی رفت


    از من خبرت که بی نوا خواهی رفت


    ور در گذری از این، ببینی بعیان


    کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت




    گرشرم همی از این و آن باید داشت


    پس عیب کسان زیر زمین باید داشت


    ور آینه وار نیک و بد بنمائی


    چون آینه روی آهنین باید داشت






    ماهی که نه زیر و نی بالاست کجاست


    جائی که نه بی ما و نه با ماست کجاست


    اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست


    عالم همه اوست آن که بیناست کجاست




    هر جان عزیز کو شناسای رهست


    داند که هر آنچه آیداز کارگه است


    بر زادۀ چرخ و چرخ چون جرم نهی


    کاین چرخ زگردیدن خود بی خبر است




    هر روز دلم در غم تو زارتر است


    وز من دل بیرحم تو بیزارتر است


    بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا


    حقّاکه غمت از تو وفادارتر است






    ای آنکه کنی کون و مکان را محدث


    پاکی ومنزّهی ز نسیان وحدث


    جز فکر تو در سرم همه عین خطاست


    جز ذکر تو بر زبان ضلالست وعبث




    آن تازه تنی که در بلای تو بود


    آغشته به خون کربلای تو بود


    یارب که چه کار دارد و کارستان


    آن بیکاری که از برای تو بود




    آندم که زافلاک گهر ریز کند


    هر ذره به سوی اصل خود خیز کند


    از نخوت آن باد و زین باد هوس


    هر ذره زآفتاب پرهیز کند






    آنروز که کار وصل را ساز آید


    واین مرغ از این قفس به پرواز آید


    از شه چو صفیر ارجعی باز شود


    پرواز کنان بدست شه باز آید




    آنروز که مهرگان گردون زده اند


    مُهر زر عاشقان دگرگون زده اند


    واقف نشوی بعقل کان چون زده اند


    کاین زر زسرای عقل بیرون زده اند




    آنکس که ترا شناخت جانرا چکند


    فرزند وعیال وخانمان را چه کند


    دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی


    دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند






    آن کیست که بیرون درون مینگرد


    در اهل جنون بصد فسون مینگرد


    وزدیده نگرکه دیده چون مینگرد


    وآن کیست که از دیده برون مینگرد




    آنها که دل از الست مست آوردند


    جان را زعدم عشق پرست آوردند


    از دل بنهادند قدم بر سر جان


    تا یکدل پر درد بدست آوردند




    اندر دل بیوفا غم و ماتم باد


    آن را که وفانیست زعالم کم باد


    دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد


    جز غم که هزار آفرین بر غم باد






    ایدل اثر صبح گه شام که دید


    یک عاشق صادق نکو نام که دید


    فریادهمی زنی که من سوخته ام


    فریاد مکن سوخته ا ی خام که دید




    ایدل این ره بقیل وقالت ندهند


    جز بر در نیستی وصالت ندهند


    وآنگاه در آن هوا که مرغان ویند


    تا با پرو بالی پرو بالت ندهند




    اینطرفه که یار در دل من گنجد


    جان دو هزار تن در این تن گنجد


    در یک گندم هزار خرمن گنجد


    صد عالم ودر چشمۀ سوزن گنجد






    این واقعه را سخت بگیری شاید


    از کوشش عاجزانه کاری ناید


    ازرحمت ایزدی کلیدی باید


    تا قفل چنین واقعه را بگشاید




    برقی ز میخ آن جهان روی نمود


    چون سوخته ای نیست که را دارد سود


    ازهردو جهان سوخته ای میباید


    کان برق که می جهد در او گیرد زود




    بشنو اگرت تاب شنیدن باشد


    پیوستن او زخود بریدن باشد


    خاموش کن آنجا که جهان نظر است


    چون گفتن ایشان ،همه دیدن باشد






    جان باز که وصل او بدستان ندهند


    شیر، از قدح شرع به مستان ندهند


    آنجا که مجردان به هم می نوشند


    یک جرعه به خویشتن پرستان ندهند




    جز صحبت عاشقان و مستان مپسند


    دل در هوس قوم فرومایه مبند


    هر طا یفه ات بجانب خویش کشند


    زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند




    چون بدنامی بروزگاری افتد


    مرد آن بود که نامداری افتد


    گر درّ خواهی ز قعر دریا بطلب


    کان کف باشد که بر کناری افتد






    در راه طلب رسیده ای می باید


    دامان ز جهان کشیده ای می باید


    بی چشمی خویش را دوا کنی ور نی


    عالم همه اوست دیده ای می باید




    در عشق توام نصیحت وپند چه سود


    ز هرآب چشیده ام مرا قند چه سود


    گویند مرا که بند بر پاش نهید


    دیوانه، دلست پای در بند چه سود




    در مدرسۀ عشق اگر قال بود


    کی فرق میان قال با حال بود


    در عشق نداد هیچ مفتی فتوا


    در عشق زبان مفتیان لال بود






    در نفی تو عقل را امان نتوان داد


    جز در ره اثبات تو جان نتوان داد


    با این که ز تو هیچ مکان خالی نیست


    در هیچ مکان تورا نشان نتوان کرد
     
    *Mitra*، -Silence- و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
    مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
    جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
    وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
    رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
    نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
    او به دست من و کورانه به دستش جستم
    من به دست وی و از بی‌خبران پرسیدم
    ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
    ترس ترسان ز زر خویش همی‌دزدیدم
    از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
    همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
    بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
    که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
    شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
    گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم
     
    yasamann، *Mitra*، -Silence- و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    غزلیاتی از مولوی (1912-2040)



    غزل شمارهٔ ۱۹۱۲


    بیا ساقی می ما را بگردان


    بدان می این قضاها را بگردان


    قضا خواهی که از بالا بگردد


    شراب پاک بالا را بگردان


    زمینی خود که باشد با غبارش


    زمین و چرخ و دریا را بگردان


    نیندیشم دگر زین خورده سودا


    بیا دریای سودا را بگردان


    اگر من محرم ساغر نباشم


    مرا لا گیر و الا را بگردان


    اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی


    دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان


    شرابی ده که اندر جا نگنجم


    چو فرمودی مرا جا را بگردان
     
    *Mitra*، -Silence- و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی

    از کفر و زاسلام برون صحراییست


    ما را بمیان آنفضا، سوداییست


    عارف چو بدان رسید سر را بنهد


    نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جاییست




    اندر دل من درون و بیرون همه اوست


    اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست


    اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد


    بیچون باشد وجود من چون همه اوست




    ایجان خبرت هست که جانان تو کیست


    وی دل خبرت هست که مهمانِ تو کیست


    ای تن که بهر حیله رهی میجویی


    او میکشدت ببین که جویان تو کیست




    ایخواجه ترا غم جمال و جاهست


    واندیشۀ باغ و راغ و خرمنگاهست


    ما سوختگان خرمن توحیدیم


    ما را سرِ لا اله الا الله هست




    ای طالب اگر ترا سرِ این راهست


    واندر سر تو هوای این درگاه هست


    مفتاح فتوح اهل حق، دانی چیست


    خوش گفتن لا اله الا الله است




    این چرخ غلام طبع خود رایۀ ماست


    هستی ز برای نیستی مایۀ ماست


    اندر پس پردهه ها یکی دایۀ ماست


    ما آمده نیستیم این سایۀ ماست




    این چرخ و فلکها که حدِّ بینش ماست


    در دست تصرّف خدا کم ز عصاست


    هر ذره و قطره گر نهنگی گردد


    آنجمله مثال ماهئی در دریاست




    این شکل سفالین تنم جام دلست


    واندیشۀ پخته ام می خامِ دلست


    این دانه دانش همگی دام دلست


    این من گفتم و لیک پیغام دلست




    این همدم اندرون که دم میدهدت


    امّید رسیدن بحرم می دهدت


    تو تا دم آخرین دم او میخور


    کان عشوه نباشد زکرم می دهدت




    با ما زازل رفته، قراری دگر است


    این عالم اجساد،دیاری دگر است


    ای زاهد شب خیز، تو مغرور نماز


    بیرون ز نماز ،روزگاری دگر است




    با هر که نشستی ونشد جمع دلت


    وزتو نرمید زحمت آب و گلت


    زنهار تو پرهیز کن از صحبت او


    ورنی نکند جان کریمان بحلت




    بر هر جاییکه سر نهم مسجود اوست


    در شش جهت وبرون شش معبود اوست


    باغ وگل وبلبل وسماع وشاهد


    این جمله بهانه وهمه مقصود اوست




    بی دیده اگر راه روی عین خطاست


    بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست


    در صومعه ومدرسه از راه مجاز


    آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست




    بیرون زجهان کفر وایمان جائیست


    کانجا نه مقامِ برتر و رعنائیست


    جان باید داد و دل بشکرانۀ جان


    آنرا که تمنّای چنین مائوائیست




    بیرون زجهان وجان یکی دایه ماست


    دانستن او نه در خور پایۀ ماست


    در معرفتش هم این قدر میدانم


    ما سایۀ اوئیم و جهان پایه ماست




    تا با تو ز هستی تو ،هستی باقیست


    ایمن منشین که بت پرستی باقیست


    گیرم بت پندار شکستی آخر


    آن بت که زپندار برستی باقیست




    تا حاصل دردم سبب درمان گشت


    پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت


    جان ودل وتن حجاب ره بود کنون


    تن دل شد و دل جان شد وجان جانان گشت




    جان و سر آن یارکه او پرده در است


    این حلقۀ در بزن که در پرده دراست


    گر پرده در است یار وگر پرده دراست


    این پرده نه پرده است که این پرده در است




    چیزیست که در تو بی تو، جویان ویست


    در خاک تو دُرّیست که از کان وی است


    مانندۀ گوی اسب، چوگان ویست


    آن دارد و آن دارد و آن ،آنِ وی است




    خواهی که ترا کشف شود هستی دوست


    بر رو بدرون مغز وبرخیز زپوست


    ذاتیست که گرد او حجب تو بر توست


    او غرقۀ خود هر دو جهان غرقه در اوست




    خورشید رخت زآسمان بیرونست


    چون حسن تو کز شرح و بیان بیرون است


    عشق تو درون جان من جا دارد


    وین طرفه که از جان و جهان بیرون است




    در دیدۀ صورت ارترا دامی هست


    زآن دم بگذر، اگر ترا گامی هست


    در هجده هزار عالم آنرا که دلیست


    داند که نه جنبش ونه آرامی هست




    در راه طلب عاقل ودیوانه یکیست


    در شیوۀ عشق،خویش و بیگانه یکیست


    آنرا که شراب وصل جانانه دادند


    در مذهب او کعبه وبتخانه یکیست




    در ظاهر وباطن آنچه خیر است وشراست


    از حکم حقست واز قضا وقدر است


    من جهد همی کنم قضا می گویید


    بیرون ز کفایتِ تو کاری دگر است




    در عشق تو هر حیله که کردم هیچست


    هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است


    از درد تو هیچ روی درمانم نیست


    درمان که کند مرا که دردم هیچ است




    در مجلس عشّاق قراری دگر است


    وین بادۀ عشق را خماری دگر است


    آن علم که در مدرسه حاصل کردند


    کار دگر است و عشق کاری دگر است




    دل در بر هر که هست از دلبر ماست


    هر جا جهد این برق از آن گوهر ماست


    هر زر که در او مُهرالست است بلی


    در هر کانی که هست آن زر زر ماست




    دوش از سر لطف یار در من نگریست


    گفتا بی ما چگونه بتوانی زیست


    گفتم به خدا چنان که ماهی بی آب


    گفتا که گناه تست و بر من بگریست




    راهی ز زبان ما به دل پیوسته است


    کاسرار جهان و جان در او پیوسته است


    تا هست زبان بسته، گشاده است آن راه


    چون گشت زبان گشاده آن ره بسته است




    سر گشته دلا، بدوست از جان راه است


    ای گمشده آشکار و پنهان راهست


    گر شش جهتت بسته شود باک مدار


    کز قعر نهادت سوی جانان راهست


    مولوی
     
    *Mitra*، -Silence- و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
    ور لبش جور کند از بن دندان بکشم
    ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند
    پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم
    گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند
    همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم
    لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ
    از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم
    این نبوده‌ست و نباشد که من از طنز و گزاف
    گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم
    رخم از خون جگر صدره اطلس پوشید
    چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم
    من چو در سایه آن زلف پریشان جمعم
    لازمم نیست که من راه پریشان بکشم
    همرهانم همه رفتند سوی رهزن دل
    بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم
    گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی
    از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم
    ور به زندان بردم یوسف من بی‌گنهی
    همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم
    گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود
    جان و دل تا برود بی‌دل و بی‌جان بکشم
    شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک
    چونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم
     
    *Mitra*، yasamann و -Silence- از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    حقیقت
    نه به رنگ است و نه بو
    نه به های است ونه هو
    نه به این است ُ نه او
    نه به جام است و سبو
    گر به این نقطه رسیدی ؛
    به تو سر بسته و در پرده بگویم
    تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :
    آنچه گفتند و سرودند
    تو آنی !!
    خود تو جان جهانی
    گر نهانی و عیانی
    تو همانی که همه عُمر به دنبال خودت نعره زنانی
    تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
    همه اسرار نهانی !

    #حضرت مولانا
     
    -Silence-، *Mitra*، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.