1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

متن های خواندنی

شروع موضوع توسط Zarirr ‏19/11/10 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    توی مسیر برگشت به خانه طبق معمول سعی کردم بیشترین بخش مسیر را با مترو بروم. ایستگاه صیاد پیاده شدم. رفتم سمت ایستگاه اتوبوس. کارتم شارج نداشت و یادم آمد که صبح هم شارج نداشت و راننده ازم قول گرفته بود که سری بعد دوتا بزنم. کنار دکه روزنامه ایستادم وکارتم را بهمراه یک پنج هزارتومانی به پسرک دادم و گفتم برایم شارج بزن. گفت ایرانسل یا همراه اول؟ گفتم کارت اتوبوسم! گفت آخ ببخشید و رفت که شارج بزند. همینطور این بسته ها توی بغلم بود. به صفحات روزنامه ها خیره شدم ولی نمیخواندمشان. بی اختیاربرگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. دوتا سرباز توی یک ماشین داشتند حرفهایی راجبم میزدند که نمیشنیدم فقط متوجه شدم که دارند به من اشاره میکنند. برگشتم و دوباره به دکه خیره شدم . آفتاب توی صورتم بود و برای چند دقیقه توی خلسه فرو رفتم. صدای خانم خانم پسرک را شنیدم ک با مابقی پول و کارتم دستش را بسمتم دراز کرده بود. کارت راگرفتم و رفتم توی ایستگاه نشستم. داشتم به وقایع صبح تا آن موقع فکر میکردم مادرم زنگ زد و بدون اینکه از مراسم چیزی بپرسد تند تند گفت که ...و من اصلا نشنیم چه گفت و سریع قطع کرد اتوبوس که آمد خوشحال از اینکه یک صندلی خالی از آنهمه پر نصیبم گشته توی خودم فرو رفتم
    صدا از هیچ کس در نمیامد
    تا اینکه یک خانم مسن پر سر و صدا وارد شد و از همان بدو ورودش شروع به حرف زدن کرد و طوری حرف میزد که انگار همه میدانند که راجب چه و از چه چیزی می گوید آمد درست پشت سرم و کنار یک خانم نشست و بی مقدمه گفت یکساعت هست که ایستادم اتوبوس نمیاید عجب راننده های بیفکری و...و خانم کناری هم گفت بله راست میگویید من هم خیلی منتظر شدم و با یافتن این وجه اشتراک که هردو زیاد منتظر اتوبوس ایستاده بودند شروع به حرف زدن کردند و بلند بلند میخندیدند به همین راحتی باهم دوست شدند انگاری آشنای دورند یادم آمد که من از همان بچگی تنها بودم و با کسی دوست نمیشدم مگر خودش قدم پیش میگذاشت خانم مسن تازه وارد به بیرون نگاه کرد و گفت نگاه کن این جا (اشاره کرد به خیابان)برای خودش شده میدان بار ازبس میوه فروشی باز شده. بعد انگار با کلمه میوه فروشی یاد مغازه پسرش افتاد و گفت پسرم هم یک سوپر دم دست منزلمان زده و درآمدش خوب است میخواهم برایش زن بگیرم اما امان از این همسایه های بد یکیشان دیشب گفت که دیدم پسرت دارد توی مغازه سیگار میکشد من هم گفتم پسرم اهل این حرفها نیست اما در دهان مردم را نمیشود..
    و همینطور بلند بلند از این شاخه به آن شاخه میپرید و موضوع صحبتش مدام تغییر میکرد جالب اینکه خانم بغل دستی اش هم گویا تمام حرفهایش را میفهمید و این ها درددل ناگفته ی خودش باشد مدام تایید میکرد
    میخواستم برگردم و به خانم مسن بگویم خانم شما میدانید که مثل من مشکل بیماری ای دی اچ دی دارید؟
    یعنی بیماری عدم تمرکز و بعد باهم دوست شویم
    آخر من هم ذهنم هر لحظه برای خودش ول میچرخد و اصلا نمیشود افسارش را بدست بگیرم
    قبل از اینکه بادوست ای دی اچ دی ای ام دوست شوم رسیدم سر کوچه و پریدم پایین
     
    Shahab، MajiD.JD، سایه های بیداری و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    ميگويم: مرا را دست انداخته اي؟ بلكه همه مارا دست انداخته اي. اينجا نشسته اي و به آنچه هستيم و آنچه ميكنيم نگاه ميكني . لابد خيلي وقتها هم از ته دل بهمان ميخندي.

    ميگويد: نميخندم اما نگاه ميكنم .قرنهاست نگاهتان ميكنم . خيلي دلم ميخواهد بدانم كي تغيير ميكنيد .اما هميشه همانيد كه قرن ها بوده ايد .

    ميگويم: انگار ما بازيچه ات هستيم . ما را بر بسترت مينشاني . بزرگمان ميكني .مارا مالك بخشي از خودت ميكني . و اخرش هم مارا در ميان مشتي از خود ميپوشاني و .....

    ميگويد: مالك تان نميكنم . من جدايي نا پذيرم .اما خود بخشي از مرا درتملك خويش ميدانيد و اين سرگرم كننده است . من آنچه متعلق به شما خواهد بود را در پايان به شما خواهم داد .

    ميگويم: بهترين روزهاي كودكيم را تو برايم ساختي . با درخت هاي انبوه و بوته زاراني كه مرا در خود پنهان ميكردند. سنگ هايي كه با شيطنت پرتاب ميشدند و آب اين عصاره وجودت كه زيباترين ....

    ميگويد: اري آب زيباترن است و پاك ترين . اما فرصت شما اندك است .پيشينيان نيز اندك بود .گرچه هيچكدامتان باور نداريد. بازيهاي كودكانه تان را دوست دارم . و بازيهاي بزرگي تان را نيز . اما فرسودگي تان كمي دلگيرم ميكند . خشم و غضبتان هم . چه ميشود كرد ..شما مجموعه اي از يك قصه ايد و بايد همينگونه باورتان كرد.

    ميگويم : و مارا بسيار رها ميكني

    ميگويد : و از شما هميشه مراقبت ميكنم . در ختها را و پناهگاهها را. سقف هار ا برايتان بنا ميكنم و شما مرا نميبينيد و تنها خود را ميبينيد .

    ميگويم: گاهي مغرورمان ميكني

    ميگويد: مغرور ميشويد . مغرور انچه از آن شما نيست و گمان ميكنيد در تملكتان است . از آن پيشينيانتان هم نبود و آيندگان نيز.گرچه در پايان نيز جزئي از وجود من ميشويد . همانند پيشينان نيز كه اكنون همين بستري هستند كه بر ان نشسته ايد . ظرفي است كه آب مينوشيد و سنگي است كه ......

    ميگويم: اينگونه بيرحمانه سخن نگو . ...

    زمين به من نگاه ميكند و لبخند ميزند . ميگويد : و شما پاك مياييد و بر بستر من هر انچه ناپاكي است ميكنيد .من تنها مينگرم و ميگريم . از انجا كه ميدانم شما تنها مشتي از خاك من هستيد واين نيز سرنوشت من است .


    چشمانم را ميبندم و روي از زمين برميگردانم . مرا ياراي ديدن زمين نيست پس چشم به دنياي بزرگ خويش ميگشايم و ......همچنان دلتنگم
     
    Shahab، .!mahya!.، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    همه شب نالم چون نی
    که غمی دارم
    دل و جان بردی اما
    نشدی یارم
    با ما بودی ;
    بی ما رفتی
    چون بوی گل ,
    به کجا رفتی
    تنها ماندم ;
    تنها رفتی ...
    ---
    " رهی معیری "​
     
    !~Neda~!، سایه، *faeze* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    خوشحالم ;
    آنقدر که نمی دانم
    کدام یک از درد هایم را فراموش کرده ام !
    ---
    " حافظ ایمانی "​
     
    رهااا، !~Neda~!، Shahab و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    باران می بارد
    به گمانم در بهشت
    مادر
    گریسته است .
    ---
    " فریال معین "​
     
    !~Neda~!، Shahab، ** Hiva ** و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    چیزی نگو
    آنچه امروز آزارت می دهد
    روزی دلتنگت می کند .
    غژ غژ صندلیِ پدر
    زنگِ صدای تو وقتی داد میزنی
    خس خسِ سینه ام وقتی گریه می کنم ...
    ---
    " سید محمد مرکبیان "​
     
    آخرین ویرایش: ‏8/9/15
    رهااا، !~Neda~!، ** Hiva ** و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
    بگذاری ام و باز فراموش کنی ...
    ---
    " علیرضا آذر "​
     
    رهااا، !~Neda~!، m naizar و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/11
    ارسال ها:
    827
    تشکر شده:
    4,958
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    بابا لنگ دراز عزیزم ,
    تمام دلخوشی دنیای من به این است ;
    که ندانی و دوستت بدارم !
    وقتی میفهمی و میدانی ام چیزی درون دلم فرو می ریزد .
    چیزی شبیه غرور !
    بابا لنگ دراز عزیزم ,
    لطفا" گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم .
    بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخوهد خواند ... نمی گذارم ... نمی خواهم ...
    بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم .
    حتی سایه ات را که هرگز به آن نمی رسم ...
    ---
    " جین وبستر "​
     
    رهااا، !~Neda~!، Shahab و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    نامه به دوستی که دیگر نیست

    آرام آرام داري عوض ميشوي . اين معنايش پوست انداختن نيست . تغيير است . دگرگوني است . كوتاه كردن موهايت بريدن رشته هاي وابستگي ات به گذشته بود . گرچه خود باور نداري . ميخواهي باور كني؟ دوباره به آنچه با خود بعنوان يادبود خاطراتت آورده اي نگاهي بينداز؟ خاطراتي كه مثل رشته هاي گيسويت از تو فاصله ميگيرند .ديگر آنها ابزاري بيش نيستند . ابزار هايي كه بار خاتراتشان تهي شده است . تلاش تو هم براي بارور كردنشان بي فايده است . ادمهاست .حتي در كودن ترينشان . عمق محبت را زود ميفهمند . نگاه را . احساس كلمات را و اينها چيزي نيستند كه بشود انكار كرد .چيزي نيست كه با منطق و تراز هاي منطقي ارزيابي شان كرد. پس خود را بپذير و حال را . گذشته را به حال خود بگذار . تلاش تو جز آزار گذشته و زخم كردن خاترات نتيجه اي در بر ندارد. وقتي فكرت و منطق زندگي ات بدنبال تغيير است و بيزار از گذشته ، مقاومت ناتوان دلت به چه كار مي آيد ؟ به آنچه بينديش كه خود بي كوششي دلت را شاد ميكند نه آنچه كه تلاش ميكني همچون گذشته شادي رابرايت به ارمغان اورد. و اين ها حرف دل من است .و اين ها چيزهايي است كه هوش احساسم دارد مي بيند و كمرنگ شدنش را هر روز با روز قبل ميسنجد. تو ميداني كه هنوز دلم را بهتر از هرچيز ديگر در دنيا باور دارم.
     
    Shahab، Mastaneh، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏9/8/15
    ارسال ها:
    702
    تشکر شده:
    5,314
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    روز اول مدرسه با مادرم وارد حیاط مدرسه شدم.
    مادرم اصرار داشت که برایم از خوبیهای مدرسه بگوید که چقدر برایمان مفید است و من آنجا قرار است چیزهای خوبی یاد بگیرم و دوستان خوبی پیدا کنم و همه اش لذت و شادی است. برایم میگفت که مدرسه قدرت تبدیل مرا به یک خانم دکتر مفید برای جامعه دارد حالا چه اهمیتی داشت ان موقع نوع تخصص دکترایم!
    من فقط گوش میدادم و هیچ نمیگفتم از بچگی فقط گوش میکردم آدم کم حرفی بودم که حرفهایم را برای کمتر کسی بیان میکردم
    بدو ورودم به مدرسه با مکانی آشنا شدم که تویش پر از بچه های هم سن و سال خودم بود بعضی هایشان خیلی بزرگتر ازمن بودند اما برای همه روز اول بود. مادرها و پدرهای زیادی توی هم وول میخوردند. بعضی هایشان گرم خوش و بش و بگو و بخند باهم بودند. بعضی ها چیک چیک با دوربین از فرزندان دلبندشان عکس میگرفتند. بعضی ها هم مثل مادر من یک گوشه ایستاده بودند و با انگشت دیگران را به من نشان میدادند که ببین چقدر خوب است خوشحالند ومن آنجا یاد گرفتم که نگاه کنم به خوشحالی دیگران. چند دختر عرعر گریه میکردند و میگفتند میخواهم بروم خانه و مادرمحترمشان با کیک و آبمیوه و وعده پارک و در نهایت توپ و تشر میخواستند عرر آنها را کم کنند تا بیشتر از این آبرویشان نرفته. تنها چیزی که روز اول مدرسه توجه مرا به خودش جلب کرد دخترانی بودند که دورتا دور هم جمع شده بودند و یا دوتا دوتا دست توی گردن هم انداخته بودند و باهم دوست بودند یا دوست شده بودند . امکان نداشت همه آنها باهم از قبل دوست بوده باشند. حتما همانجا این وفاق رخ داده بود. اما چطور میتوانستند. من هیچوقت نتوانستم و نخواستم برای دوستی پیش قدم بشوم. اصلا از این کار لذتی نصیبم نمیشد از همان اول معتقد بودم کسی که مرا بفهمد خودش می آید. و من نباید دنبال آدمها بگردم تا ببینم مرا میفهمند یا نه.شایدتقصیر مادرم بود. چون اوهم یک گوشه ایستاده بود و هیچ دوستی نداشت. شاید علتش از غربت ناشی میگرفت .این که چندسالی بود توی شهر غریب بودیم. اما نه. من هنوز هم همین طورهستم. حالا که اینهمه سال را دیده ام و توی شهر خودم هستم باز هم همینطورم. برای داشتن تنهایی و خلوت خودم جان میکندم همیشه. انگار تنهایی همان سوار دلتنگ نشسته بر اسب سپید رویاهایم بود همیشه .
     
    Shahab، MajiD.JD، سایه های بیداری و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.