1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. مابین دو بازویت آنجا که تو می دانی

    زندانک قصرم شد دل مجرم و زندانی

    هر لحظه جدا از تو یک قصه ی غمگین است

    می بارم و می دانم تو قصه نمی خوانی

    شانه مکش آن مو را آن خرمن شب بو را

    در چین و خم مویت دل رفته به مهمانی

    از شاخه فرو ریزم گل های بهاری را

    فریاد ز آهِ من این آهِ زمستانی

    غیر از تو و این کوچه من نابلد راهم

    هستی تو الف بای ِ این طفل دبستانی

    از شاعرک چشمت افسانه بگو گاهی

    پروانه نمی سوزد با شعر و غزلخوانی

    دستی به دلم داری دستی به قلم دارم

    همدست‌شونداین دوشعرم‌شود عرفانی

    تحریم لبت بردار تا دست ز جان شویم

    رندانه بکن نرمش چون دولت روحانی

    در کوره دهی تنها با این دو سه دلشادم

    توباشی و من باشم یک جمعه ی بارانی

    زین طرفه که من دارم زین جلوه که تو داری

    درمانده و در بُهت است خاقانی شروانی

    از حق که نشد پنهان از تو چه کنم پنهان

    در خواب منی هر شب با بوسه ی پنهانی
     
    Farzane، m naizar، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    تمام ناتمام من با تو تمام میشود

    شاعر بی نام و نشان صاحب نام میشود

    تمام من به نام تو،شعر دوباره میشود

    بند سکوت کهنه ام چارپاره میشود

    تمام نه،تمام نه،که جام ناتمام لب ریخته ام

    تمام نه ،تمام نه ،که ناتمامی از تو اویخته ام

    تمام ناتمام من با تو تمام میشود

    در این حریر خانگی روی ترانه شسته ام

    تمام خون من شبی پر از ستاره میشود

    از تو بر این ترانه نور ستاره میچکد

    بر این بلند بیصدا غزل دوباره میچکد...

    چکه کن ای ابرک من

    مثل ستاره بر زمین

    طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین...
     
    m naizar، سایه، koohestane-sard و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
    بدین سان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شب

    تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند آن گاه
    چه آتش ها که در این کوه بر پا میکنم هر شب

    تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها،خوشا بر من
    که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب

    مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
    چه گونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

    چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
    که این یخ کرده را از بی کسی "ها" میکنم هر شب

    تمام سایه ها را میکشم بر روزن مهتاب
    حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب

    دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
    چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب

    کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی
    که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب ..
     
    Farzane، m naizar، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. خورشیدم و شهاب قبولم نمی كند
    سیمرغم و عقاب قبولم نمی كند

    عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
    این شهر، بی نقاب قبولم نمی كند

    ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
    عكسی شدم كه قاب قبولم نمی كند

    این چندمین شب است كه بیدار مانده ام
    آنگونه ام كه خواب قبولم نمی كند

    بیتاب از تو گفتنم، آوخ كه قرنهاست
    آن لحظه های ناب قبولم نمی كند

    گفتم كه با خیال دلی،خوش كنم ولی
    با این عطش سراب قبولم نمی كند

    بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام
    حق دارد آفتاب قبولم نمی كند ..
     
    Farzane، m naizar، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. دلم که یاد شما گاه گاه می افتد
    به سمت کوچه ی چشمت به راه می افتد

    نمیرسد به ته کوچه ای که بن بست است
    شبیه قطره ی اشکی که گاه می افتد ...

    حکایت من و تو نقل " یوسف " و " چاه " است
    قرار این شده : " یوسف " به " چاه " می افتد

    میان ما به غلط عشق اتفاق افتاد
    همیشه قسمت ما " اشتباه " می افتد !

    تبر به ریشه ی خود میزدی تو با تردید
    درخت بی رگ و ریشه به آه می افتد

    هلال وار شکستی و من گمان کردم
    میان خانه ی همسایه ماه می افتد !

    چقدر فرصت چشم شما تماشایی است
    دلم دوباره در این کوچه راه می افتد ...
     
    Farzane، m naizar، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. از این شکسته دل، چرا کسی خبر نمی کند؟

    شب سیاه بی کسی، چرا سحر نمی کند؟

    نه عاشق مسافری، نه مانده ره مهاجری

    به شهر خسته دلم، چرا سفر نمی کند؟



    چو زورق شکسته ای، به موج غم، نشسته ای

    دگر ز ما شکستگان ، کسی خبر نمی کند؟

    به شهر صبر و خستگی، سرای دلشکستگی

    چرا به کوی خستگان، کسی گذر نمی کند؟



    به روی دیدگان من، خدای من، که بسته در؟

    مگر به دیدگانِ تر، کسی نظر نمی کند؟

    ز جان که شسته ایم دست، ز باده گشته ایم مست

    چرا ز جان خسته ام، کسی حذر نمی کند؟



    چو قامتم خمیده شد، به پیله غم تنیده شد

    حدیث قصه ی مرا چرا به سر نمی کند ؟

    کویر دل چو تشنه شد، نصیب او سراب شد

    نگاه ابر آسمان، به ما نظر نمی کند؟



    مگر نگفته او بخوان، اجابتش ز من بدان

    دعای نیمه شب چرا، دگر اثر نمی کند؟

    اگر که بنده ای بَدم ، مرا فقط تویی خدا

    کلید بندگی چرا، گشوده در نمی کند؟



    به جمع مست عاشقان، خروش دل به صد زبان

    طلسم عاشقی چرا، دگر اثر نمی کند؟

    رسول مهربانی اش، مگر نکرده دعوتم؟

    بر این حبیبِ پشتِ در، گشوده در نمی کند؟



    اگر وصال جنتش، نمی شود نصیب ما

    ز دوزخ جهان چرا، مرا به در نمی کند؟

    اگر که مشق عمر خود، نوشته ام پر از غلط

    از این کلاس زندگی مرا به در نمی کند؟



    اگر که دست کوچکم نمی رسد به دامنت

    تو دست خود دراز کن، خدا که قهر نمی کند
     
    Farzane، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مـــردمِ شـــهر غمــم را به تـــو نسبــت دادند

    تــــرکِ روی دلـــــــم را به تــــو نسبـــت دادند
    .
    .
    پــرِ پـــرواز مـن از بس نرسیــدم به تــــو ریخت

    زخــــمِ رو بــــال و پـــرم را به تــو نسبت دادند
    .
    .
    در کدامین قَـــدَمـت دفــــن شــــدم وقتی که

    کـفــنِ روی تنـــم را به تـــو نسبت دادند .. ؟
    .
    .
    پشــتِ هر خــاطره با اشـک نشستم تا صبح

    ســـرخیِ چشـمِ تَـرم را به تـو نسبت دادند ..
    .
    .
    تووی هر عکــسِ تــــو با درد بریـدم خــــود را

    شـــدتِ حـــالِ بـــدم را به تــــو نسبت دادند
    .
    .
    تو مرا کشتی و این شعر تو را خواهد کشت

    مـــرگِ در قافیـــه ام را به تــو نسبـت دادند ..
     
    Farzane، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم

    توبه کردم از گناه عشق،! عاشق نیستم

    شیشه بودم، سنگ ها اما نفهمیدند من

    فرق دارم با همه، آیینه ی دق نیستم

    صاف و ساده بودنم را هیچ کس باور نکرد

    خالیم از هر سیاست ،من "مصدق" نیستم!

    دور باید شد از این "خاکِ غریبِ" لعنتی

    صبر کن "سهراب"جان، من توی قایق نیستم!

    آه دنیا خسته ام از زندگی آنقدر که

    با ادامه دادانش دیگر موافق نیستم

    بغض دارم، بغض یعنی مرگ! اما گریه نه...

    شاعری مغرور هستم، اهل هق هق نیستم

    می شود فهمید از حال خرابم ذره ای

    دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم
     
    Farzane، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست

    چشمم به دنبال ِ نگاه ِ این و آن نیست

    چندیست حالم را نمی پُرسی و دانم

    لطفت به من حتّی به قدر ِ دیگران نیست

    در سر اگر باشد هوای دختر ِ خان

    هرگز رعیّت زاده را ترسی ز خان نیست

    با من غریبی می کنی و سر گِرانی

    در پیش ِ نا اهلان ولی نازت گِران نیست

    فکر ِ سرت را خواندم از نوع ِ نگاهت

    لطفا مودّب باش ، این طرز ِ بیان نیست

    دل پیش ِ شاعر حُرمتی دارد وگرنه

    شاعر برای دل ربودن ناتوان نیست !

    هرگز ” خداحافظ “ نگو وقت ِ جدایی

    چشمم حریف ِ گریه های بی امان نیست

    حال ِ دلم ، حال ِ پلنگی مست و وحشیست

    افسوس ماهی بر زمین و آسمان نیست !
     
    Farzane، m naizar و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏6/5/15
    ارسال ها:
    1,086
    تشکر شده:
    10,027
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بی تو طوفان زده دشت جنونم
    صید افتاده به خونم
    تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

    بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
    بی من از شهر سفر کردی و رفتی
    قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

    تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
    تو ندیدی ...
    نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

    چون در خانه ببستم،
    دگر از پا نشستم
    گوئیا زلزله آمد،
    گوئیا خانه فروریخت سر من

    بی تو من در همه شهر غریبم
    بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی
    بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

    تو همه بود و نبودی
    تو همه شعر و سرودی

    چه گریزی ز بر من
    که ز کوی‌ات نگریزم
    گر بمیرم ز غم دل
    به تو هرگز نستیزم

    من و یک لحظه جدایی؟!
    نتوانم، نتوانم
    بی تو من زنده نمانم
     
    سماع شمس، m naizar، M!TRA و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.