روبـراهـى گـاهـى … دلـت”بـه راه” نیسـت !! ولـى سـر بـه راهـى … خـودت را میـزنـى بـه “آن راه” و میـروى … و همـه ، چـه خـوش بـاورانـه فکـر میکننـد … کـه تــــو … “روبـراهـى”….!
کَـــــر شدم !!! کَـــــر شدم !!! چقدر نوشته های اینجا بلند گریه می کنند ! انگار تقصیر هم ندارند … ! انگار زیاد منتظر ماندند ، و شاید حدیث بی قراریست و یا … عاشقانه هایی که نوشتن ندارد… و من … هنوز رویا می بافم …
فقط برای یکبار!!! فقط برای یــــــــ ـــــک بار هم که شده، مرا در افسون مبهم یک دروغ شناور کن…! سربه گوش من بگذار و آرام بگو: دوستَــــت دارم…!
همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار میزنم آنجا نشستهای بر روی برگها و در«درکه» و باد میوزد و برف میبارد و من نیستم هر روز از گلفروشی «امیر آباد» یک شاخه گل میخریدم تنها یک شاخه -اما چه چشمهایی، هان ! انگار یک جفت خرما- و موهایم را از روی ابروهایم کنار میزنم آنجا نشستهای سیگار میکشم میخندی هر روز یک شاخه گل آنگاه یاد زمانهایی میافتم که یک الف بچه بودم ... { رضا براهنی }
دلم اندازه دنيا غم دنيا تو دلم غم ديروز و غم امروز و فردا تو دلم شب كه از ره ميرسه يكسره چادر ميزنه غم به اندازه تاريكي شبها تو دلم صدفم يك صدف خالي و بي مرواريد خالي ام ليك غم وسعت دريا تو دلم ..................
دلم برایت یک ذره است کی میشود که ساعت وقارش را با بیقراری من، عوض کند عقربههای تنبل ! آیا پیش از من به کسی که معشوق را در کنار دارد قول همراهی دادهاید ؟ در آسمان آخر شهریور حتی ستارهای هم نگران من نیست به اتاق برمیگردم و شب را دور سرم میچرخانم و به دیوار میکوبم .. { حسین منزوی }
نگاهت می كنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد چه خواهش ها در اين خاموشی گوياست ، نشنيدی ؟ تو هم چيزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد ...
کوه پرسید ز رود ، زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من کوه پرسید و من؟ گفت : در ماندن تو بلبلی گفت : و من ؟ خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو آه از آن آبادی که در آن کوه رود رود مرداب شود ، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر من و تو بلبل و کوه و رودیم راز ماندن جز در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست بدان !
تو که راهی شدی نمی دانی ، معنی بی قرار یعنی چه مثل یک ماهواره ی تنها ، گم شدن در مدار یعنی چه حمله ی لشکر غزل دیدی ؟ ، امشب از حس شعر لبریزم غرق آرامشی نمی فهمی ، لحظه ی انفجار یعنی چه می روی سمت یک فراموشی... چمدانی گرفته دستت را شاعری بی قرار می فهمد ، سوتِ تلخِ قطار یعنی چه با صدای رسا که می خندی ، بنده مسئول خنده ها هستم بی خیالی تو و نمی فهمی ، شانه ی زیر بار یعنی چه تو دلم را زدی به دریاها ، این دلی که ندیده دریا را چشم دریایی ات به من فهماند ، آبی بی گدار یعنی چه باز با میله های مواجی ، چشم های تو در محاصره است مژه هایت به من نشان دادند ، آسمان در حصار یعنی چه شاعری خسته از غزل هایش ، سمت باران دوباره راه افتاد هیچ کس..هیچ کس نمی داند ، پرسه در لاله زار یعنی چه با شنیدن نمی شود فهمید ، حال و روزم چگونه می گذرد تا نبینی مرا نمی فهمی ، مرده ی بی مزار یعنی چه