1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلخ نوشته ها♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط Kiana ‏6/12/10 در انجمن اشعار

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/15
    ارسال ها:
    63
    تشکر شده:
    373
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    برق
    خیلی چیزا از دست دادم
    ولی هیچ چیز به اندازه از دست دادن خودم عذابم نداد
     
    m naizar و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/15
    ارسال ها:
    292
    تشکر شده:
    2,154
    امتیاز دستاورد:
    93
    چقدر شبیه آرزویی هستم که نقش بر آب شده
    چقدر شبیه آبی هستی، که از سرم گذشته است
    چقدر سنگینم روی دل زمین...!
    چقدر شبیه مردابی
    چقدر غرق شدن به ظاهرت نمی آید
    چقدر چتر شوم تا باران دیده حسابم کنی ؟
    چقدر دوگانگی بگیرم میان جزر و مد حرف هایت
    چقدر در تو فرو روم
    چقدر به رو نمی آوری
    چقدر صرف غرق شدن شوم تا به نجاتم آلوده شوی، چقدر!
    چقدر شبیه دعایی شدم که اجابت نمی کنی....
     
    m naizar، سایه و !!AMINKHAN!! از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. بعضی ها را
    هرچقدر هـم که بخواهی تمام نمی شوند
    همش به آغوششان بدهکار می مانی
    حضورشان گـرم است
    سکوتشان خالی می کند دل ِآدم را
    آرامش ِ صدایشان را کم می آوری
    هر دم... هر لحظه... کم می‌آوری‌شان
    و اینجا من چقدر کم دارمت...!!
     
    koohestane-sard، وضعیت سفید، میترا و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. از "خوب" ها بیشتر می ترسم


    یک روز...

    تو خوب من بودی!
     
    koohestane-sard و سایه از این پست تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/15
    ارسال ها:
    142
    تشکر شده:
    882
    امتیاز دستاورد:
    93
    خورشید را می دزدم
    فقط برای تو!
    میگذارم توی جیبم
    تا فردا بزنم به موهایت
    فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
    فردا تو می فهمی
    فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم!
    آخ ... فردا!
    راستی چرا فردا نمی شود؟
    این شب چقدر طول کشیده...
    چرا آفتاب نمی شود؟
    یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟



    " شل سیلوراستاین "
     
    m naizar، koohestane-sard، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم
    بد نگویم به هوا ،اب ،زمین
    مهربان باشم با مردم شهر
    وفراموش کنم هرچه گذشت
    بزدایم دیگر تار کدورت از،دل
    مشت را باز کنم تا که دستی گردد
    و به لبخندی خوش
    دست در دست زمان بگذارم@};-
     
    koohestane-sard، وضعیت سفید، !!AMINKHAN!! و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. من احساس میکنم در خلقت تو

    اشتباهی رخ داده است

    لبخندت باید روی لبت باشد!

    نه توی چشم هایت...
     
    koohestane-sard، وضعیت سفید، AɱïŗRεẕą و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. بیایان ادامه ی جنگل می بود

    ریشه های درخت اگر
    به آب می رسیدند
    وگرنه خورشید
    به اندازه ی کافی موجود بود

    من ادامه ی تو می بودم
    دستهایمان اگر به هم می رسیدند
    وگرنه دلت
    به اندازه ی کافی با من بود

    از میان لجاجت و غرور و بی رحمی
    هنوز
    فاصله
    متهم ردیف اول نرسیدن هاست
    :-)
     
    m naizar، koohestane-sard و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. تو یک پنجره نشانم بده توی این شهر

    که وقتی بازش می کنی
    "ماه" توی چشمت نباشد!

    آنوقت بگو

    تا فراموشت کنم...!
     
    koohestane-sard، وضعیت سفید، AɱïŗRεẕą و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
    عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

    عقل با دل رو به رو شد ، صبح دلتنگی بخیر
    عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود

    عقل کامل بود ، فاخر بود ، حرف تازه داشت
    دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

    عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند
    دل سراسر دست و پا می زد ، ولی بیهوده بود

    حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت
    گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

    من کی ام ؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم
    هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود ...
     
    koohestane-sard، سایه، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.