چقدر شبیه آرزویی هستم که نقش بر آب شده چقدر شبیه آبی هستی، که از سرم گذشته است چقدر سنگینم روی دل زمین...! چقدر شبیه مردابی چقدر غرق شدن به ظاهرت نمی آید چقدر چتر شوم تا باران دیده حسابم کنی ؟ چقدر دوگانگی بگیرم میان جزر و مد حرف هایت چقدر در تو فرو روم چقدر به رو نمی آوری چقدر صرف غرق شدن شوم تا به نجاتم آلوده شوی، چقدر! چقدر شبیه دعایی شدم که اجابت نمی کنی....
بعضی ها را هرچقدر هـم که بخواهی تمام نمی شوند همش به آغوششان بدهکار می مانی حضورشان گـرم است سکوتشان خالی می کند دل ِآدم را آرامش ِ صدایشان را کم می آوری هر دم... هر لحظه... کم میآوریشان و اینجا من چقدر کم دارمت...!!
خورشید را می دزدم فقط برای تو! میگذارم توی جیبم تا فردا بزنم به موهایت فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم! فردا تو می فهمی فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت . می دانم! آخ ... فردا! راستی چرا فردا نمی شود؟ این شب چقدر طول کشیده... چرا آفتاب نمی شود؟ یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟ " شل سیلوراستاین "
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا ،اب ،زمین مهربان باشم با مردم شهر وفراموش کنم هرچه گذشت بزدایم دیگر تار کدورت از،دل مشت را باز کنم تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم
بیایان ادامه ی جنگل می بود ریشه های درخت اگر به آب می رسیدند وگرنه خورشید به اندازه ی کافی موجود بود من ادامه ی تو می بودم دستهایمان اگر به هم می رسیدند وگرنه دلت به اندازه ی کافی با من بود از میان لجاجت و غرور و بی رحمی هنوز فاصله متهم ردیف اول نرسیدن هاست
تو یک پنجره نشانم بده توی این شهر که وقتی بازش می کنی "ماه" توی چشمت نباشد! آنوقت بگو تا فراموشت کنم...!
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود عقل با دل رو به رو شد ، صبح دلتنگی بخیر عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود عقل کامل بود ، فاخر بود ، حرف تازه داشت دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند دل سراسر دست و پا می زد ، ولی بیهوده بود حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود من کی ام ؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود ...