همچون رهگذران، میگذریم از جاده های غریب و بی کسی و چه می داند انسان؟ از بازیه غریب زمانه و گریه های بی بهانه و اشک هایی که می چکد از ناودان؟ و یخ می زند زمستان از سردی انسان و آب می شود سنگ از سنگی آدم ها و می رویم کم کم با کوله باری از غم... و ما می گذریم هر دقیقه هر روز و هر ساعت چون رهگذران از کنار هم...
همین طور خوب است. که این بال را آفریدند تا مزهء سنگ یادش بماند و این قلب تا طعم خنجر... همین جور بهتر.
حالِ بدی دارم درگیرم با خودم با شما با شعرهایی که دروغ میشوند .. با دروغهای که شعر میشوند .. با شمایی که دوست داشتید من را جورِ دیگری ببینید با عینکهایی سیاه تر ، و بزرگتر ، خیلی سیاه تر و بزرگتر