1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شاعرانه ها هر روز یک غزل:

شروع موضوع توسط !!AMINKHAN!! ‏29/7/15 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,179
    تشکر شده:
    14,975
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
    آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

    کاهش جان تو من دارم و من می‌دانم
    که تو از دوری خورشید چه‌ها می‌بینی

    تو هم ای بادیه‌پیمای محبت چون من
    سر راحت ننهادی به سر بالینی

    هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
    تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

    همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند
    امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

    من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
    که توام آینه بخت غبارآگینی

    باغبان خار ندامت به جگر می‌شکند
    برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

    شهریار ​
     
    M @ H @ K، SiavashBaran و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    9,195
    تشکر شده:
    29,193
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
    چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
    یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بدیم
    پرده برانداختی کار به اتمام رفت
    ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
    سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
    مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق
    خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
    عارف مجموع را در پس دیوار صبر
    طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
    گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
    حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
    هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
    آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
    ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
    راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
    همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
    می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.
  3. مدیر تالار شعر و ادب عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,323
    تشکر شده:
    9,573
    امتیاز دستاورد:
    126
    جنسیت:
    مرد
    آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
    زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
    بودند بسی سوختگان گرد در او
    لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

    من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان
    بر صورت من راست چو خورشید سما بود
    بر چشم من آن ماه جهان‌سوز رقم بود
    بر عشق وی این آه جهان‌سوز گوا بود

    از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود
    از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
    بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش
    چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

    هر نعت که در وصف مثالش بشنودم
    با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
    من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش
    کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

    من بودم و او و صفت حال من و او
    صاحب خبران صبح‌دم و باد صبا بود
    تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش
    پروانه‌ای اندر حرم شمع صفا بود

    آواز ز عشاق برآمد که فلان شب
    معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

    افضل‌الدّین خاقانی شروانی
     
    Anoosh و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    9,195
    تشکر شده:
    29,193
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
    طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
    خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
    سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
    میل آن دانه خالم نظری بیش نبود
    چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
    شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
    بامداد‌ت که نبینم طمع شامم نیست
    چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
    به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست
    نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
    ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست
    گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
    من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
    نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
    بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست
    به خدا و به سراپای تو کز دوستی‌ات
    خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
    دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
    به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
    سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
    هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست​
     
    SiavashBaran و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر ویژه ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    9,195
    تشکر شده:
    29,193
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    ای پیک عاشقان گذری کن به بام دوست
    برگرد بنده‌وار به گرد مقام دوست
    گرد سرای دوست طوافی کن و ببین
    آن بار و بارنامه و آن احتشام دوست
    خواهی که نرخ مشک شکسته شود به چین
    بر زن به زلف پر شکن مشکفام دوست
    برخاست اختیار و تصرف ز فعل ما
    چون کم زدیم خویشتن از بهر کام دوست
    خواهی که بار عنبر بندی تو از سرخس
    زآنجا میار هیچ خبر جز پیام دوست
    خواهی که کاروان سلامت بود ترا
    همراه خویش کن به سوی ما سلام دوست
    بر دانه‌های گوهر او عاشقی مباز
    تا همچو من نژند نمانی به دام دوست
    با خود بیار خاک سر کوی او به من
    تا بر سرش نهم به عزیزی چو نام دوست
    بینا مباد چشم من ار سوی چشم من
    بهتر ز توتیا نبود گَرد گام دوست
    گر دوست را به غربت من خوش بود همی
    ای من رهی غربت و ای من غلام دوست
    از مال و جان و دین مر ار کام جوید او
    بی کام بادم ار کنم آن جز به کام دوست


    سنائی
     
    SiavashBaran از این پست تشکر کرده است.
  6. مدیر تالار شعر و ادب عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,323
    تشکر شده:
    9,573
    امتیاز دستاورد:
    126
    جنسیت:
    مرد
    آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
    تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

    نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
    که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

    بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
    که نه در بادیه خار مغیلان بودم

    زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال
    ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

    به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
    گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

    تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
    همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

    سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت
    عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

    مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
     
  7. کاربر ویژه ゚・*.✿کاربر فعال✿.*・゚ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    9,195
    تشکر شده:
    29,193
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت
    آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
    در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت
    تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
    گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
    سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
    نه من انگشت نمایم به هواداری رویت
    که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت
    در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم
    که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
    سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا
    تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
    ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم
    این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت
    من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم
    گر تو باشی که نباشم تن من برخی جانت
    سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل
    من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت