697
حبوبات
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
شیر و کیک
ین
696
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم چو در چرخم درآوردی به گردت زان همیگردم
بنفش
یزد
روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر مولانا
فلکا بگو که تا کی گلههای یار گویم نبود شبی که آیم ز میان کار گویم مولانا بعدی با ح
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو میبگردانی چرا مولانا
نیمرو
تیر
695
کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد محقق است که او حاصلِ بصر دارد حافظ بعدی با ه
زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت گر نکته دانِ عشقی بشنو تو این حکایت حافظ
باغ
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.