در نگاهت غزل می ریزد هر بار که پلک می زند دیوان حافظ چشمان تو... دیوان حافظ چشمان تو چرا فال دل مرا به تمنا کشیده بود؟!!!
ما که میترسیم از هجرت دوست کاش میدانستیم لحظه هایی که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد!
!! خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من من خستهام! طلوع کن امشب برای من میریزم آنچه هست برایم به پای تو حالا بریز هستی خود را به پای من وقتی تو...
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی توفانی...
باز در خانه ی قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از آن بوی تو بود زائر این دل عاشق به ره عشق تو رفت هر کجا رفت نشان از گذر کوی تو بود
بزرگترین" اندوه در چشمان کسی است که ؛ بلند میخندد. به «دیدهها نباید اعتمادی کرد! بنگــر که دل چه میگوید» وقتی کسی غرق در آشوب"بلند بلند"...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.