زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست... کاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم
دیدم به آتشبازیات، شوق تماشایی به سر آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا میکنی...
من آن احساس دلتنگیِ ناگاهِ پس از شوقم شبیه حس دیدارم ولی پایان که میگیرد
صبح سپید است شام سیاه، اندوهی خاکستری در میان...
می زنم خود را به خواب اینکه نفهمم نیستی یاد تو می آید و هر بار خوابم می پرد
چه ساغرها تُهی کَردیم بر یادت که یک ذرّه نه ساکن گشت سوز دل، نه کَمتر شُد خُمار ما
از بوسه ی گلگون تو خون می چکد ای تیر جان و جگرم سوخت، به این سینه چه گفتی؟
این همه گنجشک بر یک درخت این همه آواز با یک نُت این همه چتر در یک باران این همه تنهایی در یک شهر
یک روز، بر گونه ی این سرزمین، یک بوسه و بالای سرش، یک یادداشت می گذارم و می روم: "آنچنان زیبا و غمگین خوابیده ای که دلم نیامد بیدارت کنم".
غریب کسی که که موهایش را باد نوازش میکند نه معشوقش ...
جمال معرفت از خواب جهل بیداریست بجوی جوهر خود تا جلا توانی یافت
هله من مطرب عشقم دگران مطرب زر دف من دفتر عشق و دف ایشان دفتر...
اى كه ما را با ظرافت ساختی، راضی نشو پیش چشمان تو پی در پی سفالی بشکند
چو گلدانِ خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خوردهایم ...
نقص روی دیگر حسن است، با نقصم بخواه نیمهی تاریک قرص ماه، آیا ماه نیست؟
قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست... نامه ی ما پاره کردن داشت، گر خواندن نداشت
تعجب میکنم چطور انبوه غمی که در دل پرنده ست داخل قفس جا می گیرد ...
گاه زندگی با دستانی از نفس افتاده از فصل ها و سال های سرد می گذرد و هرگز به بهار نمی رسد گاه زندگی آنقدر ناامید است که برای سر پا ماندن به طنابی...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ...
... @};-
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.