فرقی نمی کند چه برایم نوشته دوست دشنام داده است، ولی "دستخط" اوست فاضل نظری
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است که پشت پرده ي عالم هزار زیر و بم است زيان اگر همه ي سود آدم از هستي ست جدال خلق چرا بر سر زياد و كم است اگر به...
اگر اینجا بودی تقویم رومیزی ام را دور می انداختم اما تو اینجا نیستی و تقویم من از عزا لبریز است!
تو را در دلبری دستی تمام است تمام است و تمام است و تمام است بجز با روی خوبت عشقبازی حرام است و حرام است و حرام است
شب در چشمان من است، به سیاهی چشمهایم نگاه کن! روز در چشمان من است، به سفیدی چشمهایم نگاه کن! شب و روز در چشمان من است، به چشمهایم نگاه کن!...
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست من رفته از میانه و...
بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفتهتر شد همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد با عشق...
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را...
من برگ گلم باغ شبستان من است وآنبلبل خوشلهجه غزلخوان مناست نوباوهٔ شب که شبنمش میخوانند هر صبح به نیمبوسه مهمان من است
گر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد... تو پاک باش و برون آی بیحجاب و مترس کسی به صید غزال حرم نخواهد شد......
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من كرد...
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش نگران تو چه اندیشه بُدی از دگرانش
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم
من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانهی مهمانکش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهشیار......
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها...
عمر از کف رایگانی می رود کودکی رفت و جوانی می رود این فروغ نازنین بامداد در شبانی جاودانی می رود این سحرگاه بلورین بهار روی در شامی خزانی می رود...
پری دانی چرا از دیدهی مردم نهان باشد؟ که از شرم تو نتواند میان مردمان باشد
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و كار تنگ از چـــهار ســـو گـرفته مــرا، روزگـار تنــگ
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.