[IMG] یه روزی یه روزگاری حرف بین ما نگاه بود عشقو نقاشی میکردیم نقش ما خورشیدوماه بود بعدا ز اون واژه نوشتیم جملمون ستاره چین بود مثه دریا آبی...
گاهی چه بی گناه ، دلت پیر میشود اینجا همان دمی است که زود دیر میشود گاهی به رغم تشنگی عشق ، عاقبت با حسرتی فقط ، عطشت سیر میشود گاهی همان دو چشم...
[IMG] ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم از لذت حضورت ، می را نخورده مستم آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟ تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم...
ديگه تمومه ديگه بريدم ديگه خستم از اين كه هر چي هي اومدم و نرسيدم سخته حرفم ولي بايد بدوني خستم ولي بايد بدوني كه ميرم با يه يادگاري رو دستم...
قصه آغاز شد با مقدمه بی تقدیمِ تقدیرِ بی هم بودنِ ما پشت انکار لجبازانه خاطره هایی که از لابلای درز تنگ نفسهایم به اتاق سرد سینه ام سرک می...
نيمه شب مردي تنها چشمانش نيم بسته كنار پنجره تاريك بي هيچ اميد نشسته پاهايش گيج و بيهوش آوايي نمي رسد به گوش نگاهش به خيابان خيس : مردي...
شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره هام شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل...
30
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان...
پریدن، باور پرنده ای است که به پرواز می اندیشد وگرنه دلیل پرواز پر نیست...!!! [IMG]
به تماشا سوگند و به آغاز كلام اينك اين منم در قفسم من صدايم خسته است من نگاهم مرده است و به تنهايي دراين شهر غريب به تو مي انديشم من از اين...
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتا هی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم خواهد رفت...
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟! بی سبب تا...
"دوستت دارم" را من، دلاویزترین شعرِ جهان یافته ام این گلِ سرخِ من است دامنی پر کن از این گل که دَهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن، که فشانی...
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد...
بلبل آهسته به گل گفت شبی که مرا از تو تمنائی هست من به پیوند تو یک رای شدم گر ترا نیز چنین رائی هست گفت فردا به گلستان باز آی تا ببینی چه...
حریق خزان بود... همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد درختان همه دود پیچان به تاراج باد و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد و جامی سزاوار...
شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي...
من سکوت خویش را گم کرده ام ! لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ! ای سکوت ای مادر فریادها ساز جانم...
کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم. برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد, آفتاب دیدگانم سرد می شد, آسمان سینه ام پر درد می...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.