خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه که من با لَعلِ خاموشش نهانی صد سخن دارم چو در گلزارِ اِقبالش خرامانم بِحَمْدِالله نه میلِ لاله و نسرین نه برگِ نسترن دارم حافظ با ک لطفا
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را وآگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آن که روی لیلی دیدهست داند که چه درد میکشد مجنون را با ف لطفا سعدی
حالِ دل با تو گفتنم هوس است خبرِ دل شِنُفتَنَم هوس است طَمَعِِ خام بین که قِصهٔ فاش از رقیبان نَهُفتَنَم هوس است حافظ س لطفا
سِماطِ دَهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایش مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش کمانِ ابرویِ جانان نمیپیچد سر از حافظ ولیکن خنده میآید، بدین بازویِ بیزورش
با چه حرفی؟ با "ش" جواب میدم شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت بندهوار در خدمت بایستم تو خداوندوار بنشینی سعدی ح لطفا
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد حافظ ل لطفا
لبهای تو خضر اگر بدیدی گفتی: «لب چشمه حیات است!» ترسم تو به سحر غمزه یک روز دعوی بکنی که معجزات است سعدی ص لطفا