تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزهها ببین آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا، ببین کمالالدین علی محتشم کاشانی
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه ابری به بارش آمد و بگریست زار زار گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار کمالالدین علی محتشم کاشانی
دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا زین کار که چشم داری از کار و کیا برخیز که تا پیشترک ما برویم زان پیش که قاصدی بیاید که بیا مولانا جلالالدین محمد بلخی
ای زبردستِ زیردستآزار گرم تا کی بماند این بازار؟ به چه کار آیدت جهانداری؟ مردنت بِهْ که مردمآزاری از سعدی
یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیست شوخ و بی باک و دل آزار بود باکی نیست گرچه غمخانه عشاق ز وی ویران است تا نه همخانه اغیار بود باکی نیست نورالدین عبدالرحمن جامی