الا خدایا ! گره گشایا ! به چاره جویی، مرا مدد کن بوَد که بر خود، دری گشایم، غمِ درون را برون کشانم چنان سراپا، شب سیه را، به چنگ و دندان، در آورم پوست که صبح عریان، به خون نشیند، بر آستانم، در آسمانم #نادر_نادرپور
هستی نبود سزای کس غیر خدا او هستی محض و ما سوا هست نما در هستی ما شروط هستی نایاب در هستی حق کمال هستی پیدا ای انکه خدای خویش خوانیم تو را طاعت به سزا کجا توانیم تو را گویند خدای را به حاجات بخوان حاضرتر از آنی که بخوانیم تو را صفیعلیشاه
الهی! باران زده ام...پناهم بده الهى از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام …از انس و جان شرمنده ام، حتى از روى شیطان شرمنده ام! که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار... الهی روزگار می گذرد و من در گذر این روزها رفوزه شده ام. الهی ! گرد و غبار گناه را بر چهره ام می بینی؟ کوله باری سنگین به دوش کشیده ام...راه زیادی آمده ام ، خسته ام...هنوز جرات نکرده ام به پاهای تاول زده ام بگویم همه این راه که آمده اید اشتباه بوده است! طلبکار می شوند... بارها برایشان اعتراف کرده ام که این روزها هیچ چیز دست خودم نبود و نیست، اما دیگر گول نمی خورند، باورشان نمی شود. شاید تقصیر چشم هایم است! کم سو شده اند...راه را درست ندیدند.عقل هم که این روزها اساسی تنهایم گذاشت، از این حرفای من دائم خنده اش می گیرد، اما دلم؛ میشکند، می سوزد، تنگ می شود و شور می زند...شور عاقبتم را... الهی! این گونه به مهمانیات آمده ام، آمدهام تا پناهم دهی، تا اندک آبرویی را که در دستم گرفته ام خریدار باشی...هرچند این اندک آبرو دارد فریاد می زند: "یا ستار العیوب"...! انگار هنوز هم امیدی هست...الهی تا دیر نشده مرا در جمع خوبانت بپذیر، نگذار بفهمند که این روزها چه به روزم آمده که فقط سکوت می طلبم! باشد ،قبول...همه چیز در اختیار خودم بود.اما، الهی... بپذیر که رهایم کردی،آنی کمتر از آنی، سرگرم خوبانت شدی! الهی مرا به خودم وامگذار، آنی کمتر از آنی! این دیده نیست لایق دیدار روی تو ... چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم الهی! باران زده ام...پناهم بده
حکمتت رو شکر اما این رسمش نیست خشابی پشت سر هم داری میفرستی خدایی یه نگاه خودت بنداز ببین درسته اینطور اگه خودتم قبول داشتی درسته من حرفی نمیزنم .
خدایا! در این تاسوعا و بحق آقا ابوالفضل العباس عليه السلام امیدوارکن کسے را که به آستانت نا امیداست بگیر دستی که بسوی تو بلنداست مستجاب کن دعای کسی که با اشک هایش تو را صدا میزند #آمیـــن_یا_رب_العالمین
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو نمایندهٔ فضلی تو سزاوار ثنایی بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی همه نوری و سروری همه جودی و جزایی همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی احد لیس کمثله صمد لیس له ضد لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی