یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شبِ جشن میروی شاید به خاکِ مرده ای ارزانی ات کنند فاضل نظری
آنکه ما را هیچ برخورداری از وصلش نبود از نهال وصل او گو غیر برخوردار باش گرچه میدانم که دشوار است صبر از روی دوست چند روزی صبر خواهم کرد گو دشوار باش
بهر که قصه دل گفته ام دلش خونست توهم مپرس ز من، تا نگویمت چونست منم، که درد من از هیچ بیدلی کم نیست تویی، که ناز تو از هر چه گویم افزونست