به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی ز شمع روی تواش چون رسید پروانه مرا به دور لب دوست هست پیمانی که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه حافظ
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا مولانا
مآزار دلی را که تو جانش باشی معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی زان میترسم که از دلازاری تو دل خون شود و تو در میانش باشی ابوسعید ابوالخیر
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا مولانا
پی همراهی این قافله بودم عمری تا به گوش دلم آواز درایی برسید قصهٔ مور پریشان به سلیمان گفتند اثر نعمت سلطان به گدایی برسید اوحدی
هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را بجه از جا چه میپایی چرا بیدست و بیپایی نمیدانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را مولانا جلالالدین محمد بلخی
خوشست خلوت اگر یار یارِ من باشد نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد من آن نگینِ سلیمان به هیچ نَسْتانَم که گاه گاه بر او دستِ اهرمن باشد خافظ