در دنیای عشق هیچ چیز مهم تر از تو نیست پس تو راحت باش جانم برای من قهر و آشتی فرقی ندارد من حافظه کوتاه مدتم خراب شده است و هر روز که از خواب بیدار می شوم تا همانجا یادم است که گفتی دوستت دارم
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش ای خانه های روشن شکاک که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند فروغ
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک میخورد دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد و ریخت، ریخت، ریخت در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار در یکدیگر گریسته بودیم در یکدیگر تمام لحظه بیاعتبار وحدت را دیوانهوار زیسته بودیم.
من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوى توام گيسوان تو پريشانتر از انديشه من گيسوان تو شب بى پايان كاش با زورق انديشه شبى از شط گيسوى مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر مى كردم حمید مصدق
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد، پس به سمت گل تنهایی میپیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد. در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی: کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او میپرسی خانه دوست کجاست. سهراب
تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو ای گل خوشنسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو خواجه شمسالدین محمد شیرازی
یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم چون دست زنان مصریان کرد دلم ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم امروز نشانهٔ غمان کرد دلم رودکی
ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق کنج خلوت پارسایان سلامتجوی را بوستان را هیچ دیگر در نمیباید به حسن بلکه سروی چون تو میباید کنار جوی را مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی