ای که انکار کنی عالم درویشان را تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست که به شمشیر میسر نشود سلطان را سعدی
چشمی که بر آن جلوه نظر داشته باشد یارب به چه جرات مژه برداشته باشد هر دلکه ز زخم تو اثر داشته باشد صد صبحگل فیض به بر داشته باشد
ما در پیاله عکس رخِ یار دیدهایم ای بیخبر ز لذتِ شُربِ مدامِ ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جَریدهٔ عالم دوام ماحافظ
قصه به هر که میبرم فایدهای نمیدهد مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی این همه خار میخورد سعدی و بار میبرد جای دگر نمیرود هر که گرفت مونسی سعدی
یا رب به محمد و علی و زهرا یا رب به حسین و حسن و آلعبا کز لطف برآر حاجتم در دو سرا بیمنت خلق یا علی الاعلا ابوسعید ابوالخیر
ای فروغِ ماهِ حُسن، از روی رخشان شما آبِروی خوبی از چاه زَنَخدان شما عزم دیدار تو دارد جانِ بر لب آمده باز گردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟ حافظ