آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنهانگیزت سعدی
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهانگیری، غم لشکر نمیارزد چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد خواجه شمسالدین محمد شیرازی
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت بنده وار در خدمت بایستم تو خداوندوار بنشینی
یکدم آسایش به صد ابرام پیدا کردهایم سعیها شد خاک تا آرام پیدا کردهایم تیره بختی نیز مفت دستگاه عجز ماست روز اگر گم گشت باری شام پیدا کردهایم
موضعی در همه آفاق ندانم امروز کز حدیث من و حسن تو خبر مینرود ای که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدی چند گویی ، مگس از پیش شکر مینرود
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند خواجه شمسالدین محمد شیرازی
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین، کز تو سلامت برخاست که شنیدی که در این بزم، دمی خوش بنشست؟ که نه در آخرِ صحبت به ندامت برخاست حافظ