نکند مست شوی / فارغ از این هست شوی بعد آن کور شوی / کر شوی شاعر و بیمار شوی نکند دل نکنی دل بکند / بهر تو دل دل نکند برود در بر یار دگری / صبح که بیدار شوی
گل در بَر و می در کف و معشوق به کام است سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلسِ ما ماهِ رخِ دوست تمام است حافظ
ما بی غمانِ مستِ دل از دست داده ایم همراز عشق و هم نفس جام باده ایم بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی حافظ