پر میکشم از پنجرهی خواب تو تا تو هر شب من و دیدار در این پنجره با تو از خستگی روز همین خواب پر از راز کافی ست مرا، ای همهی خواستهها تو دیشب من و تو بستهی این خاک نبودیم من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو لطفا از رهی معیری
در پیش بیدردان چرا فریاد بیحاصل کنم گر شکوهای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشهای تا برگزینم پیشهای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظهای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای توام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بیحاصل کنم از صغیر اصفهانی لطفا
ای در طلبت صد چاک از غصه گریبانها خونها ز غمت جاری از دیده به دامانانها در زواویه هجرت بنشسته به خون دلها در بادیه عشقت سر کرده قدم جانها آلوده به خون باشد از پای مجانینت هر خار که میبینم در طرف بیابانها با شوق لقایت جان از جسم رهد شادان چون مردم زندانی از گوشه زندانها از باباطاهر لطفا
دلا در عشق تو صد دفترستُم که صد دفتر ز کَونین از برستُم منم آن بلبل گل ناشکفته که آذر در ته خاکسترستُم دلم سوجه ز غصّه ور بریجه جفای دوست را خواهانترستُم مو آن عودم میان آتشستان که این نُه آسمان را مجمرستُم شد از نیل غم و ماتم دلُم خون به چهره خوشتر از نیلوفرستُم در این آلاله در کویش چو گلخن به داغ دل چو سوزان اخگرستُم نه زورستُم که با دشمن ستیزُم نه بهر دوستان سیم و زرستُم ز دوران گرچه پر بی جام عیشم ولی بیدوست خونین ساغرستُم چَرَم دایم در این مرز و در این کشت که مرغ خوگر باغ و برستُم منم طاهر که از عشق نکویان دلی لبریز خون اندر برستُم لطفا از عسجدی
ما در غم خویش غمگسار خویشیم محنت زدگان روزگار خویشیم سرگشته و شوریده کار خویشیم صیاد نه ایم و هم شکار خویشیم رودکی لطفا
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل این غم که مراست، کوه قاف است، نه غم آن دل که تو راست، سنگ خاراست، نه دل از فروغی بسطامی لطفا
همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود آه از این راه که باریک تر از موی تو بود رهرو عشق از این مرحله آگاهی داشت که ره قافلهٔ دیر و حرم سوی تو بود میرزا عباس فروغی بسطامی مولانا جلالالدین محمد بلخی لطفا
به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد جداییست و ملاقات بینظام بود شراب لطف خداوند را کرانی نیست وگر کرانه نماید قصور جام بود مولانا جلالالدین محمد بلخی از کمالالدین اسماعیل (خلاق المعانی) لطفا
ای روی تو آرزوی دلها شادیّ غمت به روی دلها ای حلقۀ زلف تو همیشه آشفته ز گفتوگوی دلها بشکسته به جویبار عشقت سنگین دل تو سبوی دلها در انگلههای زلف مشکینت افکند زمانه گوی دلها غارتگر زلف تو میان چیست در بسته به جستوجوی دلها پی در پیِ تو هزار فرسنگ بتوان آمد به بوی دلها تا با دهن تو مینشیند بس تنگ شدست خوی دلها از "قطران تبریزی" لطفا