سر کار میرم خیلی حجم کارام بالا رفته بعد از کار و کم خوابی سردرد میگرم و نمیخواستم با سردرد و بی حالی برم پیششون حتی جمعه هامو با کار پر کرده بودم دو هفته ست جمعه رو خالی کردم اونم هفته پیش مهمان آمد نتونستم برم ان شاءالله امروز بشه
دوتا از بچه ها هستن که یکیشون متولد۷۹اون یکی۸۱ اونی که ۷۹هست داشت میگفت فلانی خیلی بچه ست بش گفتم خوبه ۲سال همش ازش بزرگتری ، گفت به تفاوت سنی نیست به نوع بزرگ شدنه اون لای پر قو بزرگ شده من لا به لای کاکتوس, بزرگ شدن داریم تا بزرگ شدن! حرفش واقعا درست بود و تفاوتش رو قشنگ با هم سن هاش میشه حس کرد ! عاقل تر و پخته تر رفتار میکنه ! کمتر از یکماه دیگه پیش دوستامم بعد میرم کار جدید رو راه میندازم، هربار درباره رفتنم حرف میزنه مثل ابر بهار گریه میکنه، قلبم درد میگیره! هرروز بهم میگن میشه نری؟ میشه بمونی؟ تو بری جمع از هم میپاشه، تو بری با کی درد دل کنم، تو بری به کی اعتماد کنم کار رو بسپارم بهش؟ ، یا ما دوست نداریم تو بری , منم دوست نداشتم برم ، رفتن تصمیم آسونی نبود جون دادم تا تصمیم گرفتم! دو روزه میخوام باهاش حرف بزنم نمیشه ، دیروز به خودم گفتم عصر باهاش حرف بزن یهو اومد گفت بابام حالش بد شده و رفت، حرفام قشنگ نیست ولی باید بزنم، نمیخوام تو این وضع آدم بیشعوری باشم ولی چاره ای نیست !
حس و حالم یه طوریه که نمیدونم بگم خوبه یا بد. شاید دچار یه نوع افسردگی شدم نمیدونم. خیلی وقته هیچ فیلمی ندیدم. موزیک گوش میدم و گشت و گذار تو نت خدا کنه که وضعیت اینطوری نمونه. نمیدونم واقعا، آینده قابل پیش بینی نیست
چقدر خستم.. یه حس خوشحالی هم دارم! اخلاقش بهتر شده دیگه تندی نمیکنه صبر میکنه حرفام رو گوش میده بعد تصمیم میگیره چه رفتاری نشون بده. درسته فشار روش زیاده ولی شده همونی که خستگیاشو پشت در میزاره میاد خونه ^^
سخت پسندیم حتی خودمم اذیت میکنه . کاش یکی باهام بیاد خرید . روم نمیشه بگم به کسی : ( پام البته پیچ خورد درد میکنه . مجبورم بشینم تو خونه . چند روز دیگه برمیگرده کانادا واقن وقت نمیکنم واس خدافسی برم پیشش . و میدونم ناراحت میشه اگه نرم . واقن پووف لباس چی بپوشم ؟