ترسم که اگر سوخته خواهند من خام در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم تا چند تنم پردهٔ پندار به خود بر وقت است که این پردهٔ پندار بسوزم فریدالدین محمد عطار نیشابوری
مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود به گِردابی چو میافتادم از غم به تدبیرش امیدِ ساحلی بود حافظ شیرازی
. ديده را فايده آن است که دلبر بيند ور نبيند چه بود فايده بينايي را عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست يا غم دوست خورد يا غم رسوايي را .
ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم خون دلم بخوردی و در خورد جان شدم چون کرمپیله، عشق تنیدم به خویش بر چون پرده راست گشت من اندر میان شدم فریدالدین محمد عطار نیشابوری
مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت #حافظ شیرازی
تا کی ز درد عشق زنم لاف چون ز نفس دایم به دل رمیده به تن آرمیدهام عمرم گذشت در بچه طبعی و من هنوز از حرص و آز چون بچهٔ نا رسیدهام فریدالدین محمد عطار نیشابوری
مرساد هیچ آفت به تن و به جانت هرگز که به جان فسوس باشد که به تن دریغم آید تن کشتگان خود را به میان خون رها کن که چنان تنی درین ره به کفن دریغم آید فریدالدین محمد عطار نیشابوری مرساد=راه، گذرگاه