در عالمیکه با خود ، رنگی نبود ما را بودیم هرچه بودیم ، او وانمود ما را مرآت معنی ما ، چون سایه داشت زنگی خورشید التفاتش ، از ما زدود ما را بیدل دهلوی مرآت = آینه
در ازل، با تو مرا، شرط و قراری بودست با سر زلف تو نیزم، سر و کاری بودست پیش از آن دم، که دمد، خط شب از عارض روی از سر زلف و رخت، لیل و نهاری بودست خواجه جمال الدین سلمان ساوجی
در ازل، عکس می لعل تو در جام، افتاد عاشق سوخته دل، در طمع خام افتاد جام نمام ز نقل لب تو، نقلی کرد راز سر بسته خم، در دهن خام افتاد خواجه جمال الدین سلمان ساوجی
دلا من قدر وصل او ندانستم تو میدانی کنون دانستم و سودی نمیدارد پشیمانی شب وصل تو شد روزی و قدرش من ندانستم به دشواری توان دانست قدر آسانی خواجه جمال الدین سلمان ساوجی
مطرب بزن آن ساز جگر سوز دمادم ساقی بده آن جام دلفروز پیاپی در شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟ شرط ادب آن است که این نامه کنم طی خواجه جمال الدین سلمان ساوجی