مردم شهرم همیشه عجول بوده اند همیشه همه ی کارهایشان را با عجله انجام داده اند، چای را داغ سر کشیدند، پشت ترافیک بوق را یکسره کردند، شب را با استرس خوابیدند و صبح را با عجله سمت کار دویدند در پیاده رو به هم خوردند و بَد و بیراه گفتند... برای آشنایی با جنس مخالفشان از ده سالگی آبدیده شدند، زود ازدواج کردند و زود هم پشیمان شدند، آنقدر عجله کردند که وقتی رسیدند نفسی برایشان نمانده بود... مردم شهرم همیشه عجول بودند، باور کنید انتهایش چیزی نیست، وقتی به خودتان میرسید، درون آینه فقط یک مرد، یک زن با موهای جوگندمی نگاهتان میکند، عمر به قدر کافی تند میدود، شما آهسته راه بروید و به آرزوهایتان برسید... به خودتان هر روز نگاه کنید و آدم ها را یواش یواش دوست بدارید، چای را پای حرف های معشوقه ی دوست داشتنیِ تان سرد کنید، خیابان را باعشق قدم بزنید، شما هرگز به سن و سالِ الانتان برنمیگردید...
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی تیره شد حال جهانی رخ چون روز نمای که بود عادت خورشید جهان افروزی به قلم احمد بن موسی خیالی(خیالی بخارایی)
گه نیک به گفتار برافروخت مرا گه سخت به کردار جگر سوخت مرا چون بستن گفتار بیاموخت مرا بر تخته عشق کرد و بفروخت مرا به قلم ابوالفرج ابن مسعود رونی(قرن۶)
اگر باغ نگاهم پر ز خار است، گلم تاراج دست روزگار است به چشمانت قسم، با بودن تو، زمستانی ترین روزم بهار است
راز هایت را به دو نفر بگو خودت و خدایت در تنگنا به دو چیز تکیه کن صبر و دعا در دنیا مراقب دو چیز باش پدر و مادرت از دو چیز نترس که به دست خداست روزی و مرگ و به یک چیز هیچ وقت خیانت نکن رفاقت و تا وقتی نگاه خدا به سوی توست از روی گرداندن هیچ احدی غمگین مباش. امیدوارم نگاه خدا به زندگیت باشه.
و من .... اینجا نشستم و با تمام وجود گوش میدهم تو را آری .... حرف های زیادی دارم ولی فقط سکوت می کنم تا فقط به تو گوش دهم {و باز به آخرش رسید و دوباره پِلی .... }
اینکه مرا بسوی تو میکشد عشق نیست شکوه توست و انچه مرا به انتخاب تو بر می انگیزد نیاز تن من نیست یگانگی و اندیشه روح ماست
شکست ها و نگرانی هایت را رها کن، خاطراتت را، نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت… در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد؛ زمین می خوری… زخم بر می داری… و درد می کشی… نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم… به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه می دانی؟ شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را می کردی… تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار … هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعتها بر عکس نفس بکشد … در آینده لبخند بزن… این همان جایی است که باید باشی! هیج کس تو نخواهد شد آرامش سهم توست …