دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست به قلم افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی
اهل غزلیم و صحبت ما شعر است اصلیم و همه اصالت ما شعر است وقتی که فرار میکنیم از دنیا دنیای حیاط خلوت ما شعر است
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را به قلم مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی
چون کنم یاد تو ، نوری با من است غایبی ، اما حضوری با من است درد دلها میکنم با “عکس” تو وه عجب “سنگ صبوری” با من است !
شــادم تصــور مـــيكني وقتـــي ندانـــي لبخندهــــاي شـــادي و غـــــم فرق دارند برعكـــس مــــيگــردم طـواف خانـهات را ديــوانــههــا آدم بــــه آدم فـــرق دارنــــــد