مادرم از مزرعه که بر می گشت سبدش از دو بیتی پُر بود! برای رفوی پیراهن پاره ی ما دو بیتی و اشک کافی بود... بالش من سنگین بود، از اشک های من! با گوشه ی زمخت لحافم اشک هایم را می سِتردم بر دامن مادرم اگر گندم می پاشیدم سبز می شد " از بس گریسته بود " | سلمان هراتی |
مادر عادت داشت همه ی کارهای روزانه اش را یادداشت کند. چیزهایی که می خواست بخرد، کارهایی که باید انجام می داد و حتی تلفن هایی که می خواست بزند. من هم از سر شیطنت، همیشه سعی می کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم. فقط برای اینکه در تنهایی اش و درست در یک لحظه ی معمولی که انتظارش را ندارد او را بخندانم. مثلاً اگر در لیست تلفن هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، من جلویش می نوشتم ناپلئون. می شد زنگ به دایی جان ناپلئون! یا در لیست خرید نوشته بود خرید شیر. قبل و بعدش یک بچه و آفریقایی اضافه می کردم که بشود خرید بچه شیر آفریقایی . یا بار دیگر زیر لیست کارهای مهمش نوشته بودم: پیدا کردن یک عروس پولدار برای پسر گلم! خلاصه هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می دیدیم می گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ امروز حسابی خندیدم. خدا بگم چیکارت نکنه بچه! امروز که سرمای شدیدی خورده بودم و سردرد امانم را بریده بود به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسبانده بودم که هنگام خرید یادم بماند. کنار چیزهای دیگر نوشته بودم مسکن برای سردرد. کنارش خط مادر نوشته بود: دردت به جانم! | مهدی صادقی |
گاهی دلم هیچ چیز نمیخواهد جز گپ ریز ریز با مادرم هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد هی چایام سرد بشود هی دلم گرم آنجا که چایات سرد میشود و دلت گرم خانه مادر است نسرین بهجتی ★★★
هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟ شیشه عطرم شکسته بود حیاط پر از بوی خدا شده بود ستارهام – درشت و درخشان- روبه رویم پشت به دیوار، سر بر گریبان برده بود و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم با گونه خیس و کبود سیزده سالگیام که جای آخرین بوسه مادرم بود حسین پناهی
دیروز به مادرم زنگ زدم. بعد از مرگش، تلفن ثابت خانه اش را جمع نکردیم... نمی خواهم ارتباطمان قطع شود. هر وقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم ... تلفنش بوق میزند .... بوق میزند ... بوق میزند ... وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است. الان چند سال میشود هر وقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم. شماره "بیرون" را هم ندارم زنگ بزنم بگویم: "به مادرم بگید بیاد خونه اش دلم براش تنگ شده" دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته "بیرون" ، امروز بهش زنگ بزن ... برو پیشش ... باهاش حرف بزن ... یک عالمه بوسش کن ... صورتتو بچسبون به صورتش ... محکم بغلش کن ... بگو که دوستش داری ... و گرنه وقتی بره "بیرون" خیلی باید دنبالش بگردی ... باور کنید " بیرون " شماره ندارد! #پرویز_پرستویی
در عالم کودکی؛ به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید. و گفت : نمی توانی عزیزم ! گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم . مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی . نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم . ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم . معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم ! بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم . ولی وقتی پیش خودم گفتم ؛ کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود ، که انتخاب شد. سالها گذشت و یکی آمد ، یکی که تمام جان من بود . همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی ! من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم ، او با آمدنش سلطان قلب من شده بود . من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم . آخر من خودم مادر شده بودم ... #سیمین_بهبهانی
در مدتی که در قرنطینه به سر میبردم مادر به دیدارم آمد. به طریقی توانسته بود نوانخانه را ترک کند و در صدد برآمده بود سرپناهی برای ما پیدا کند. حضور او در حکم یک دسته گل بود. ظاهرش چنان سرزنده و دوستداشتنی بود که راستش من از سر و وضع ژولیده و کلهی تراشیدهام خجل شدم. پرستار رو به مادر کرد و گفت: ببخشید که صورتش کثیف استمادر خندید، چه خوب کلماتِ مهرآمیزش را به یاد میآورم که وقتی مرا تنگ در بغل گرفت و بوسید، گفت: "با همهی کثافتت هنوز هم دوستت دارم." #داستان_کودکی_من #چارلی_چاپلین
مادر، از همهء ما ضعیفتر بود، نه بهخاطر غصههای مشترکمان، بلکه بهخاطر اینکه غصههای خصوصی هرکدام ما را هم خورده بود... #فرانتس_کافکا