چرا همیشه به مامانامون بگیم؟من دلم میخواد این دفعه به بابام بگم ♡ دیشب حالم بد شد ،بمیرم برای اون نفس تنگی که از ترس گرفته بودی واشکایی که تند تند پاک میکردی توبیمارستان که کسی نبینه...تو تنها مردی هستی که میدونم منو با همه ی بدیام بازهم میخواد واین برام کلی ارزش داره ♡
سالهاست وقت خداحافظی میگوید «میبینمت»، «خداحافظ» نمیگوید. با گفتن «میبینمت» قول و قرار دیدار بعدی را میگذارد انگار، یک طوری که ته دلت قرص میشود به دوباره دیدنش. سفر که باشد زنگ میزند و میپرسد: «مراقب خودت که هستی؟!» یک طوری که اگر مواظب خودت هم نباشی عذاب وجدان میگیری و سعی میکنی به مراقبت. هیچوقت نمیگوید: «دوستت دارم...» تاکید میکند که: «میدانی که دوستتدارم...» یک جوری که از هر دوستتدارمی قشنگتر است. بعضی آدمها حرف نمیزنند، با کلمات بازی میکنند، راحت خرجشان نمیکنند. شعرشان میکنند، دلنشینتر، مهربانتر حتی، مادری میکنند برای کلمات. مثل مادر همین امروز صبح، با موهای سفید نقرهایش، وقتی مهربان نگاهم کرد و گفت: «تو که اینجا باشی پیر نمیشوم.» خصلت مادرها همین است گویا، بلدند شعر کنند جملات را. | مریم سمیع زادگان |
من هنوز آبنبات را آبنبات صدا میزنم و زخم را زخم مینامم و گُل را گُل... اما مادر من دیگر تا آخر دنیا به چه کسی بگویم مادر! | لطیف هلمت |