به ره او چه غم آن را که ز جان میگذرد که ز جان در ره آن جان جهان میگذرد از مقیم حرم کعبه نباشد کمتر آنکه گاهی ز در دیر مغان میگذرد نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم که بد و نیک جهان گذران میگذرد دل بیچاره از آن بیخبر است ار گاهی شکوه از جور تو ما را به زبان میگذرد آه پیران کهن میگذرد از افلاک هر کجا جلوه آن تازه جوان میگذرد چون ننالم که مرا گریه کنان میبیند به ره خویش و ز من خندهزنان میگذرد
عاشقش بودم نشد بر پاش بینم خوار ها بودم عاشق بهر او هرچند بودش یار ها گفت آیا عاشقی یا دم ز عاشق میزنی؟ گفتمش باید بفهمی عشق؛ از رفتار ها گفت از کردار و رفتارم توچه فهمیده ای؟ گفتمش بس عشوه ها و در پِیَش تَکرار ها گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟؟ بغض کردم، خود خوری کردم، نـگفتم بـارها!!!
دلتنگی ام را بیش از اینها دوست دارم دلتنگی ام را با تو تنها دوست دارم تو راز ِ پنهان ِ غم ِ عشقی که از دیر این راز ِ پنهان در دلم را دوست دارم با کس نگفتم : عاشقی درد ِ شگفتی ست با کس نگو ، دردی که حتا دوست دارم آغاز ِ عشقم مشق ِ چشمت بود هر شب این گریه نامه کردن امّا دوست دارم از من دریغ ِ آرزو دارد دلم نیز ای آرزوهایم ترا تا دوست دارم یاد آورم در خویش خاطر خواهی ات را من خاطرت حتی به رویا دوست دارم شرح ِ هزار و یک شب ِ در قصّه هایی شور ِ ترا در شعر " گویا " دوست دارم
از چه رو بیهوده میکوشی، بیایی نیستم دلبری دارم، به فکر دلربایی نیستم کوهی از دردم که از دردش کسی آگاه نیست گوش کن، من جز صِدایِ تو صدایی نیستم ای که گیسو میگشایی تا دلی صاحب شوی من به دنبال چنین کشورگشایی نیستم امپراتوریِ در حال سقوطی کوچکم جز صدای گریهی فرمانروایی نیستم گرچه از این عشق، این مشروطهخواهی، خستهام با تفنگی کهنه فکر کودتایی نیستم در قفس میخوانم و آواز من مرگِ من است آه... بازرگانِ من، فکر رهایی نیستم!
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند قاصد منزل سلمی که سلامت بادش چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد قدر یک ساعته عمری که در او داد کند حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند حافظ
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد تو خودت خواسته بودی که معما بشوی در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند در دل سنگترین آدمها جا بشوی بعد از این، مرگ نفسهای مرا می شمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟ آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟ خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض با وجود آنکه می دانم خرابش می کنی!