گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن راهی یک گوشه ی میخانه شد عیبش مکن ای مسیحایی ترین عیسای این سقف کبود ! عاشقی در راه تو دیوانه شد ، عیبش مکن
شور چشمانت عجب دلشوره بر پا می کند راز این آشفته را هر بار، افشا می کند بی گمان برق نگاهت ، با کمی بر هم زدن وقت دل دل گشتنم ، مشت مرا وا می کند
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت با روی زشت زیور گوهر نکو نبود اشکش نمیمکیدم و بیمار عشق را جز بغض شربت دگری در گلو نبود آلوده بود دامن پاک و به رغم عشق با اشک نیز دست و دل شستشو نبود از گفتگو و یاد جفا کردنم چه سود او بود بیوفا و در این گفتگو نبود ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است عطری نماند از گل رنگین که بو نبود آزادگان به عشق خیانت نمی کنند او را خصال مردم آزاده خو نبود چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود استاد شهریار
ماجرای مـن و تـو باورِ باورها نیست ماجراییست که در حافظهِ دنیا نیست نه دروغیم نه رویا نه خیـالیم نه وهم ذاتِ عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . . ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . . ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑس ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ . . . ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ . . . ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ . . . ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼﺧﻮﺍﺏ . . . ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ . . . ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖﻫﺮ ﮐﺴﯽ . . . ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ . . . ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ نيست
مےشود من بغض ڪنم تو بگویے مگر خدایت نیست ڪه تو اینگونه بغض میڪنے مےشود من بگویم خدایا... تو بگویے جان دلم
بزرگترین" اندوه در چشمان کسی است که ؛ بلند میخندد. به «دیدهها نباید اعتمادی کرد! بنگــر که دل چه میگوید» وقتی کسی غرق در آشوب"بلند بلند" میخندد و دهان به احترام بُغضی طولانی «بسته میماند»
باز در خانه ی قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از آن بوی تو بود زائر این دل عاشق به ره عشق تو رفت هر کجا رفت نشان از گذر کوی تو بود