خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک سر ازین خرقه نه توی بدر باید کرد حاصل کار جهان غیر پشیمانی نیست فکر شغل دگر و کار دگر باید کرد نفسی چند که در سینه پرخون باقی است صرف افغان شب و آه سحر باید کرد پیشتر زان که شود کشتی تن پا به رکاب کشتی فکر درین بحر خطر باید کرد سیر انجام در آیینه آغاز خوش است دام را پیشتر از دانه نظر باید کرد تا مگر اختر توفیق فروزان گردد گریه ای چند به هر شام و سحر باید کرد پیش ازان دم که زمین دوز کند خار اجل دامن سعی، میان بند کمر باید کرد تا گل ابری از ایام بهاران باقی است صدف خویش لبالب ز گهر باید کرد به رفیقان گرانبار نپردازد شوق توشه این سفر از لخت جگر باید کرد فکر جان در سفر عشق به خاطر بارست از گرانباری این راه حذر باید کرد قسمت مردم بی برگ بود میوه خلد دهنی تلخ به امید ثمر باید کرد نتوان راه عدم را به عصا طی کردن پا چو از کار شد اندیشه پر باید کرد شارع قافله فیض بود رخنه دل چشم خود وقف بر این راهگذر باید کرد پرتو عاریتی نعل در آتش دارد شمع محراب ز رخسار چو زر باید کرد مادر خاک به فرزند نمی پردازد روی در منزل و مأوای پدر باید کرد یک جهت گر شده ای در سفر یکتایی صائب از هر دو جهان قطع نظر باید کرد *صائب تبریزی*
زبان سکوت یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم، به صورتش و چشمانس خیره ماندم ...... فریاد کشید که : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی .....؟ گفتم نشنیدی ...!! !! ! ! بُرو .... !
افتاده اگر به خاک دیدی از شاخه جدا شقایقی را یا در دل موج سهمناگین توفان بشکسته قایقی را ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور در صبح بهار جای شبنم در گونه گل تگرگ دیدی یا صید به خون کشیده ای افتاده به دام مرگ دیدی ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور چون من به نگاه دلفریبی گر عاشق و بی قرار گشتی در دشت جنون بی ترانه سرگشته تر از غبار گشتی یا پیر شدی چو من دریغا از آینه شرمسار گشتی یا پیر شدی چو من دریغا از آینه شرمسار گشتی گفتی که همیشه یاد من باش من یاد تو بوده ام همیشه من هر غزل و ترانه ام را بهر تو سروده ام همیشه هر صبح پس از نیایش من از ته دل دعات کردم در قصر بلور آسمونها فریاد زنان صدات کردم
آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم مردم چه می کنند که لبخند می زنند غم را نمی شود که به رویم نیاورم قانون روزگار چگونه ست کین چنین درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت از این همیشه ها که ندارند باورم حال مرا نپرس که هنجار ها مرا مجبور می کنند بگویم که "بهترم" نجمه زارع
غم چون حاله از از منفی هاست چه باید کرد جز چاره درون چاره ها افکار خفته ز افکارت بگو چالش همینجاست تو تا بینش نپنداری به نیکو تمام زندگی غم هستو ناله
ای دل غمزده در سینه ی غمناک سلام کعبه ی عشق توئی پاک تر از پاک سلام مرهمی نیست کزآن درد تو آرام شود ای به زخم همگان مرهم و تریاک سلام بی سب نیست که دل نام نهادند ترا هر چه فهم است توئی خانه ادراک سلام هستی عالم امکان همه از خاک و گلند همه ی عالم هستی زتو ای خاک سلام خانه ای در قفس سینه ترا ساخته اند بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام می از آن نوش مرا غصه فراموش کنم غصه می آورد این می می غمناک سلام
به کسی که عاشق توست بگو هر روز با زیباترین تعابیر جهان بیدارت کند من اینجا هر شب تو را با زیباترین تعابیر جهان به خواب میسپارم
چه سروست آن که بالا مینماید عنان از دست دلها میرباید که زاد این صورت منظور محبوب از این صورت ندانم تا چه زاید اگر صد نوبتش چون قرص خورشید ببینم آب در چشم من آید کس اندر عهد ما مانند وی نیست ولی ترسم به عهد ما نپاید فراغت زان طرف چندان که خواهی وزین جانب محبت میفزاید حدیث عشق جانان گفتنی نیست و گر گویی کسی همدرد باید درازای شب از ناخفتگان پرس که خواب آلوده را کوته نماید مرا پای گریز از دست او نیست اگر میبنددم ور میگشاید رها کن تا بیفتد ناتوانی که با سرپنجگان زور آزماید نشاید خون سعدی بی سبب ریخت ولیکن چون مراد اوست شاید
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوهگه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه هر در که زدم، صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم، پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید دیوانه منم، من که روم خانه به خانه عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه بیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر خیالی به امید کرم توست یعنی که گنه را به از این نیست بهانه *شیخ بهایی*