یــڪے نـوشــت یـڪـے خـونــد بـازمـ نـوشــت بــازمـ خــونــد آخرش اونـے ڪہ نوشت مُـرد اما اونے ڪہ میخوند مــوند حالا من مینویسم تو بخـون مَن میـمیـرم...تـو بِـمـون....
خدا پرسید می خوری یا می بری؟ من گرسنه پاسخ دادم میخورم. چه میدانستم لذت ها را میبرند و حسرت ها را میخورند . . .
This pain is not for staying without you, it's for staying with you.. اینے ڪہ من دارم میڪشم، درد بے تو بودن نیست تاوان با تو بودنہ...
همیشہ بہم میڱفٺ: 《زندگیمـــــي》 وقتي رفــٺ بہش گفتم: مگہ مݧ《زندگیـٺ》نبودم؟ جـواب داد: آدم بـراۍ رسیـدݧ بہ عشقش➣ بایداززندگیـش بگـــــذر
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را زآنکه چون سلطان عشق اندر دل ماوا گرفت محو گرداند ز مردم عادت و اخلاق را هر که بی اوصاف شد از عشق آن بت برخورد کان صنم طاقست اندر حسن و خواهد طاق را ذرهای از حسن او در مصر اگر پیدا شدی دل ربودی یوسف یعقوب بن اسحاق را گر سر مژگان زند بر هم به عمدا آن نگار پیکران بی جان کند مر دیلم و قفچاق را هر که روی او بدید از جان و دل درویش شد زر سگالی کس ندید آن شهرهٔ آفاق را
من عشق را انگار یکشب خواب دیدم وز رهگذرها داستانش را شنیدم من زخمی از دیروزم و بیزار از امروز وز آنچه مینامند فردا،ناامیدم همواره یا دیر آمدم، یا زود،یعنی هربار بیهنگام شد، وقتی رسیدم... #حسین_منزوی