یکی میخواد نیگات کنه،نه،می خواد بشنفتت، می خواد بپره تو صدات ! یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نگات کنه ! یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه ! یکی می خواد تو چشات شنا کنه ! یکی اینجا سردشه .... یکی همش شده زمستون ... یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه ... وقتی حرف می زدی،یکی نه به چیزایی که می گفتی،که به صدات، به محض صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات، یکی دل تنگه.... توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها دل یکی آتیش گرفته ... کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه!
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را» تا زودتر از واقعه گویم گله ها را چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت ترین زلزله ها را پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله را ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم وقت است بنوشیم از این پس بله ها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یک بار دگر پر زدن چلچله ها را یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
مرا ببوس به ذوق جواب مثبت تست بارداري به سان ذوق تك خانواده بازمانده از سقوط يك هواپيما مرا ببوس به شيريني نمره ده دانشجويي به شعف پيدا كردن شاباش ها در كت شلوار دامادي مرا ببوس به ذوق قبولي كنكوري ها به روييدن شكوفه هايي كه سرك ميكشند از ان سوي ديوار همسايه مرا ببوس به خيال راحت ترفيع درجه و اضافه حقوق به شوق ليس زدن بستني قيفي در پنج سالگي مرا ببوس با ذوق گرفتن نمره ديكته ٢٠ مرا ببوس به حس ارامشي كه بوي فسنجان مادرم در خانه پخش ميكند مرا ببوس به احساس زرنگي كودكان كار بعد از يك روز پردرامد مرا ببوس به استرس نگاه هاي همسايه از پشت پنجره به لذت شنيدن حكم عفو يك اعدامي.... مرا ببوس به لذت برداشتن ابروها براي اولين بار در ١٧ سالگي به عطر رازقي تازه به بوي ياس باران خورده مرا ببوس به شوق بوسيدن گلبرگ هاي غنچه رز به شيريني گرفتن اولين حقوق مومن باش مومن باش به حي علي خير العمل و مـــرا بــبـــوس :)
ان پروازو یاد من داد ، افتادن و شکستن این شهر مهربون نیست با آدمی مث من! عیبی نداره دنیا دردامو هو میکنه کسی که باد بکاره... طوفان درو میکنه...
زنـدگی صحنـه ی یکتـای هنرمنـدی ماسـت هرکسـی نغمـه ی خود خوانـد و از صحنـه رود... صحنـه پیـوست به جاسـت.. خـرم آن نغمـه که مردم بسپـارند به یـاد!
تنهایی..... گاهی دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد که بیاد تو تنهاییم... ومن اجازه ندمو اون بی تقاوت به مخالفتم،آروم بغلم کنه و بگه: "مگه من مردم که تنها بمونی؟" یه وقتایی خودمو بغل میکنمو میگم: "غصه نخور دیوونه ، من که باهاتم ..."
یه دخترکوری تواین دنیای نامرد زندگی می کرد.این دختر یک دوست پسر داشت که عاشق اون بود.دختر همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم وبینا بودم همیشه با عشقم می موندم ... یه روز یکی پیدا شدکه به اون دختر چشماشو بده.... وقتی که دختر بینا شد دید که دوست پسرش کوره... بهش گفت دیگه تو رو نمی خواهم برو.پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت مراقب چشمای من باش.....