قرارمان فصل انگور شراب که شدم بیا تو جام بیاور من جان جام را خالی از جان کن هراسی نیست... فقط تو خوش باش همین مرا کافیست...
گاه زندگی با دستانی از نفس افتاده از فصل ها و سال های سرد می گذرد و هرگز به بهار نمی رسد گاه زندگی آنقدر ناامید است که برای سر پا ماندن به طنابی حقیر می آویزد ...
شعر نوشتن بلد نیستی... ! شعر خواندن نمی دانی...! کمی راه برو، بخند، مو پریشان کن... شعر شدن که بلدی...؟ مجید وادی