من نگویم که مرا از قفس آزادکنید قفسم برده به باغی و دلم شادکنید فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یادکنید عندلیبان!گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاباش قدومش همه فریادکنید یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان چون تماشای گل و لاله و شمشادکنید
دنیا پر از شگفتی ها و رازهاست. فکر میکنیم آدم های نزدیکمان را میشناسیم، اما زمان با خودش چیزهایی می آورد که میفهمیم کمتر از آنچه فکر میکردیم میدانیم؛ یعنی تقریبا هیچ. همیشه بخش بزرگتر حقیقت در سایه قرار دارد. حتی اگر بخش روشن بزرگتر شود باز هم برد با سایه هاست...
جنگجويي از استادش پرسيد : بهترين شمشير زن کيست؟ استادش پاسخ داد : به دشت کنار صومعه برو سنگي آنجاست به آن سنگ توهين کن شاگرد گفت : اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد استاد گفت :خوب با شمشيرت به آن حمله کن شاگرد پاسخ داد : اين کار را هم نمي کنم .شمشيرم مي شکند و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارد من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشير زن کيست ؟ استاد پاسخ داد :بهترين شمشير زن به آن سنگ مي ماند بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند ....!!
شازده کوچولو گفت : شاید باورت نشه ! گل با تعجب پرسید : چیو؟ شازده کوچولو گفت : اینکه بعضی شبا میشه نخوابید و تا صبح بهت فکر کرد ...
پیرمرد گفت:همهی امواج باهم فرق میکنن وقتی که امواج خودشون رو به ساحل میکوبن، خیلی خوب که گوش کنی، یک صدا رو دوبار نمیشنوی. دریا موسیقیدان بزرگیه! ماهیها هم با همدیگه فرق میکنن تلالو اونها رو سطح آب، طرح رو بالهاشون و مینیاتور روی فلسهاشون. همیشه و همیشه یه چیزی تو هر ماهی هست که برای اولین بار باهاش برخورد کنی. مرگ به تلخی گفت: سربازها هم همه شون شبیه هم به نظر میرسن. باید مرگ خیلی از اونها رو از نزدیک دیده باشی تا متوجه فرقشون بشی. ابری روی خورشید را پوشاند و پیرمرد قدری از سرما به خود لرزید. مرگ با لحنی جدی و خشک گفت: وقتش رسیده که با من بیایی پیرمرد. کلی سنته، اونقدر که حتی دیدن نخ ماهیگیریت واست سخته و ماهیها خیلی راحت از دستت فرار میکنند یا اگرم که شکارشون کنی، اونا رو دوباره تو آب ول میکنی، چون که تو رو یاد خودت میندازن. واقعا چرا بازم میخوای زنده بمونی؟ چه آرزویی واست باقی مونده؟ پیرمرد گفت:شاید یه اتفاق خوب واسم بیفته. کی میدونه! یه کرم میدی من؟ مرگ استادانه کرمی را سر قلاب ماهیگیری فرو کرد و گفت: آخه منتظر چه اتفاقی میتونی باشی؟ روزها رو با درد و بیخوابی میگذرونی و کاری نداری جز به یادآورن خاطراتت. فقط داری تو گذشته زندگی میکنی. پیرمرد گفت: شاید که حق با تو باشه...
آدمهای مبتلا به رنجی عمیق وقتی که شاد هستند رنجشان فاش میشود طوری به شادی میچسبند که انگار از سر حسد میخواهند بغلش کنند و خفهاش کنند...
امشب اندر سینهام دل باز بیتابی مکن چشم خون بار مرا درگیر بی خوابی مکن تا به کی از آسمانت غصه میبارد بگو دیگر امشب یادِ آن شبهای مهتابی مکن تا به کی مینالی اندر حسرت آن بی وفا یاد از آن سیما وآن لبهای سرخابی مکن آب رفته کی به جوی آید از این ره در گذر حال زارم را نگر در سینه کژتابی مکن رفت و امید وصالش را چو برگی باد برد دیده گانم را اسیر اشک و بد خوابی مکن باید امشب خاطراتش را ز سر بیرون کنم همچو سلاخان درون سینه قصابی مکن بی رمق دردشت دهشت زای غم جا ماندهام آسمانم تیره شد آن را به زور آبی مکن آب دیده خشک شد در روزگار بی کسی چشم “تنها“را دگر در گیر بی خوابی مکن