من ساکن سرزمین آغوش توام دریایی و مثل موج، تنپوش توام خورشید تو هم اگر که حتی باشم روز، آینه ی تو، شب، فراموشِ توام!
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم