ما تماشا چیانی هستیم که پشت درهای بسته مانده ایم! دیر امدیم! خیلی دیر... پس به ناچار حدس میزنیم، شرط میبندیم، شک میکنیم ... و آن سوتر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است... "حسین پناهی"
سوار سرزمین من ، خدای شهر سنگر ها امیرِ ارتش باران ، سپهدار صنوبر ها زُمخت پاره های شعر ، تو را دلگیر خواهد کرد خیالت تخت از اینجا ، زبان تغییر خواهد کرد ......
متنفرم از شب هایی که خوابم نمی برد که نمی برد و به خودم می پیچم و صد و هفتاد بار یک آهنگ تکراری را هی گوش می کنم و کسی هم این وسط هست که انگار نیست کسی که هروقت دلش بخواهد هست و هروقت دلش نخواهد نیست و عمیق ترین شناختش از من این است که "من هم مثل همه ی مردها هستم، حالا شاید با درجه های کمتر"، و دیگر همین و هیچ!...