واژها را دوست دارم ...گاهی مرا با خود میبرند به دنیایی که دوست دارم...دوراز هیاهو..دورازبی مهری...دوراز ریا و فریب و دروغ...واژه ها گاهی بهترین همدردت میشوند وقتی که زیبا ردیف میشوند. انچنان که تو میخواهی...مثل این ردیف:دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم...بگوید خانه را ول کن ..بگو من کی ؟کجا باشم).. 12:57سوم شهریور نودوشش
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کس جای در این خانه ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم بر دل من ز بس که جای تنگ شد از جداییت بی تو به دست خویشتن سینه خود شکافتم
دلم گم شد... نمیدانم کجا ؟کی در چه ساعت رفت از دستم.... بدنبالش که میگردم سر نخ تا تو میاید ولی از گفتنش بسیار میترسم...23:14 شهریور نودشش
نمیگم کاش سهم من تو بودی با اینکه بی تو این دل بیقراره همیشه اون که عاشقه پیاده ست همیشه اون که معشوقه سواره ست نمیگم کاش سهمه من تو بودی آخه عاشق توقعی نداره برای من که هستم تویه قلبت دیگه ای کاش مفهومی نداره تو هر جایی از این دنیا که باشی مسیر و مقصدت هر جا که باشه اینو یادت نره اینجا یکی هست که تو قلب ترانه ات رد پا شه...
برای زندگی کردن به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد: اندوه پنهان شده در لبخندت را عشق پنهان شده در عصبانیتت را و معنای حقیقی در سکوتت را