كنار پنجره اتاقم ميشينم ، چاي تلخ و پر رنگم را بدون قند وشكر ترجيح ميدم ... باز هم به فكر فرو ميرم ... پرت ميشم تو گودال احساساتم ... هه من با احساسم چه كردم ؟ كه درونم تاريك است ..... نميدونم شايد اين همون مردن روح است كه ادم هاي مجازي ازش حرف ميزنن ... ميترسم ...از اين خلاء.... از اين پوچي درونم ...و از جاي خاليت .... بايد با اينها چيكار كنم ....؟؟ باور كنم ساعت هاي نبودنت به روزهاي نبودن تبديل شده؟ من ديگر ساعت هاي جفت را ،باور ندارم... من به چند متر مكعب عشق ،شك دارم ... دلم ميخواد داد بزنم ،هميشگي ها ،هميشه نميمونن ... اونا زودتر ميذارنت و ميرن .....، اونوقت تو ميموني و دنيايي كه ساختي ....تو ميموني وحصاري از دوس داشتن هايت ...كه دارن درونت فرو ميريزن... تو ميموني و همه ي خاطره هايت .....تو ميموني الهه ي درونت... اين همون خلاء س ....بگذرم ...سكوت قشنگترين حسِ دنياست .....چيدن كلمات كنار هم ديگر فايده اي ندارن ... من هميشه قشنگترين احساسم را انتخاب كردم ...
روزگارا تو به هر حربه زنی مشت به جان و دل من نتوانی که کنی خم همه ی قامت من من اگر خم بشوم از غم نامردی تو لیک هوشیار که بشکسته شود قامت من..21:01
کاش یک لحظه فقط خواب ترا میدیدم که نشستی به برم مثل همان روز قدیم.... چشم در چشم منو خنده به لب با نگاهت قند در دل بکنم اب چو ایام قدیم..23:39
بعضی آدمها برام حکم ماه ی رو دارن که تصویرش تو آب یه برکه زلال افتاده ... دلم نمیاد دستم رو تو آب برکه کنم و اون تصویر قشنگو بشکونم ... در عوض، با دل تنگم میشینم کنار اون برکه و از دور تصویر ماه زیبامو نگاه میکنم ...
گاهی نه آشنا درد را می فهمد نه حتی صمیمی ترین دوست گاهی باید تنهایی ، درد را فهمید تنهایی ، خلوت کرد تنهایی ، آرام شد و تنها خدا می داند چه می گذرد در دلت . .
تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان...