1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فروغ فرخزاد +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    رفتم كه گم شوم چو یكی قطره اشك گرم
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی

    رفتم، كه در سیاهی یك گور بی نشان
    فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

    فروغ فرخزاد
     
    Αli язza، DaniyaL، M!TRA و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    نیست یاری تا بگویم راز خویش
    ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

    چنگ اندوهم ، خدا را ، زخمه ای
    زخمه ای ، تا برکشم آواز خویش

    بر لبانم قفل خاموشی زدم
    با کلیدی آشنا بازش کنید

    کودک دل رنجه دست جفاست
    با سر انگشت وفا نازش کنید

    پر کن این پیمانه را ای هم نفس
    پر کن این پیمانه را از خون او

    مست مستم کن چنان کز شور می
    بازگویم قصه افسون او

    رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
    رنگ چشمش کی مرا پابند کرد

    آتشی کز دیدگانش سرکشید
    این دل دیوانه را دربند کرد

    آتشی شد بر دل و جانم گرفت
    راهزن شد راه ایمانم گرفت

    رفته بود از دست من دامان صبر
    چون ز پا افتادم آسانم گرفت

    گم شدم در پهنه صحرای عشق
    بار دیگر پر کن این پیمانه را

    خون بده ، خون دل آن خود پرست
    تا بپایان آرم این افسانه را

    فروغ فرخزاد
     
    Αli язza، Shahab، DaniyaL و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    764
    تشکر شده:
    3,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    از تنگنای محبس تاریکی،
    از منجلاب تیره این دنیا
    بانگ پر از نیاز مرا بشنو،
    آه ای خدا ی قادر بی همتا
    یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
    بشکاف این حجاب سیاهی را
    شاید درون سینه من بینی
    این مایه گناه و تباهی را،
    دل نیست این دلی که به من دادی
    در خون تپیده آه رهایش کن
    یا خالی از هوی و هوس دارش
    یا پای بند مهر و وفایش کن
    تنها تو آگهی و تو می دانی
    اسرار آن خطای نخستین را
    تنها تو قادری که ببخشایی
    بر روح من صفای،نخستین را
    آه ای خدا چگونه ترا گویم
    کز جسم خویش خسته و بیزارم
    هر شب بر آستان جلال تو
    گویی امید جسم دگر دارم
    از دیدگان روشن من بستان
    شوق به سوی غیر دویدن را
    لطفی کن ای خدا و بیاموزش
    از برق چشم غیر رمیدن را
    عشقی به من بده که مرا سازد
    همچون فرشتگان بهشت تو
    یاری به من بده که در او بینم
    یک گوشه از صفای سرشت تو
    یک شب ز لوح خاطر من بزدای
    تصویر عشق و نقش فریبش را
    خواهم به انتقام جفاکاری
    در عشقش تازه فتح رقیبش را
    آه ای خدا که دست توانایت
    بنیان نهاده عالم هستی را
    بنمای روی و از دل من بستان
    شوقگناه و نقش پرستی را
    راضی مشو که بنده ناچیزی
    عاصی شود بغیر تو روی آرد
    راضی مشو که سیل سرشکش را
    در پای جام باده فرو بارد
    از تنگنای محبس تاریکی
    از منجلاب تیره این دنیا
    بانگ پر از نیاز مرابشنو
    آه ای خدای قادر بی همتا

    فروغ فرخزاد
     
    Αli язza، Shahab، DaniyaL و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏24/7/17
    ارسال ها:
    764
    تشکر شده:
    3,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Accounting
    ای شب از رویای تو رنگین شده
    سینه از عطر تو ام سنگین شده
    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شایدم بخشیده از اندوه پیش
    همچو بارانی که شوید جسم خاک
    هستیم زآلودگی ها کرده پاک
    ای تپش های تن سوزان من
    آتشی در سایه مژگان من
    ای ز گندمزار ها سرشارتر
    ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
    ای در بگشوده بر خورشیدها
    در هجوم ظلمت تردید ها
    با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
    هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
    ای دلتنگ من و این بار نور ؟
    هایهوی زندگی در قعر گور ؟
    ای دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    بیش از اینت گر که در خود داشتم
    هر کسی را تو نمی انگاشتم
    درد تاریکیست درد خواستن
    رفتن و بیهوده خود را کاستن
    سرنهادن بر سیه دل سینه ها
    سینه آلودن به چرک کینه ها
    در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
    زهر در لبخند یاران یافتن
    زر نهادن در کف طرارها
    گمشدن در پهنه بازارها
    آه ای با جان من آمیخته
    ای مرا از گور من انگیخته
    چون ستاره با دو بال زرنشان
    آمده از دوردست آسمان
    از تو تنهاییم خاموشی گرفت
    پیکرم بوی هم آغوشیگرفت
    جوی خشک سینه ام را آب تو
    بستر رگهایم را سیلاب تو
    در جهانی این چنین سرد و سیاه
    با قدمهایت قدمهایم براه
    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    آه آه ای از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سیراب تر
    عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
    چلچراغی در سکوت و تیرگیست
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب پا تا سرم ایثار شد
    این دگرمن نیستم ‚ من نیستم
    حیف از آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنج های لذت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه می خواهم که بشکافم ز هم
    شادیم یکدم بیالاید به غم
    آه می خواهم که برخیزم ز جای
    همچو ابری اشک ریزم هایهای
    این دل تنگ من و این دود عود ؟
    در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
    این فضای خالی و پروازها ؟
    این شب خاموش و این آوازها ؟
    ای نگاهت لای لایی سحر بار
    گاهواره کودکان بی قرار
    ای نفسهایت نسیم نیمخواب
    شسته از من لرزه های اضطراب
    خفته در لبخند فرداهای من
    رفته تا اعماق دنیا های من
    ای مرا با شعور شعر آمیخته
    این همه آتش به شعرم ریخته
    چوت تب شعرم چنین افروختی

    فروغ فرخزاد
     
    Αli язza، Shahab، Roshana. و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
     
    Αli язza، Shahab، tranquillity و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    میان این همه آدم های جورواجور
    آن قدر احساس تنهایی می کنم
    که گاهی گلویم می خواهد از بغض پاره شود
    حس خارج از جریان بودن ، دارد خفه ام می کند ...


    نامه به ابراهیم گلستان
    "فروغ فرخزاد"
     
    Αli язza، Shahab، DaniyaL و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم

    فروغ فرخزاد
     
    Αli язza، Shahab، tranquillity و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه ای است.
     
    n@der، سایه، Αli язza و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    مردها خیلی هم خوبند ... دوست داشتنی و مهربان !
    عاشق محبتِ واقعی ...
    گاهی وقت‌ها مثل یک بچه از ته دل خوشحالند و گاهی مثل یک پیرمرد خسته ...
    اکثرشان تنهایی را تجربه کرده‌اند ، بیشترشان درد کشیده‌اند ...
    و اکثرا غم‌هایشان را در وجودشان مخفی کرده‌اند ...!
    خیلی از اشک‌ها را نگذاشته‌اند از چشمانشان بیرون بریزد ...
    مردها می‌روند قدم می‌زنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدم‌های محکم داشته باشند ...
    همان‌ها که اگر عاشق شوند ؛
    برایتان شاملو می‌شوند و بیستون می‌کَنند ...!
    و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت ، آری این‌ها مرد هستند ...

    #فروغ_فرخزاد
     
    Shahab، n@der، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    چه گریزی است ز من ؟
    چه شتابی‌ است به راه؟
    به چه خواهی بردن
    در شبی این همه تاریک، پناه؟

    مرمرین پله‌ی آن غرفه‌ی عاج
    ای دریغا که ز ما بس دور است
    لحظه‌ها را دریاب
    چشم فردا کور است

    نه چراغی‌ است در آن پایان
    هرچه از دور نمایان است
    شاید آن نقطه‌ی نورانی
    چشم گریان بیابان است

    من فرو مانده به جام
    سر به سجاده نهادن تا کی؟
    او در اینجاست نهان
    می‌درخشد در می

    گر به هم آویزیم
    ما دو سرگشته‌ی تنها، چون موج
    به پناهی که تو می‌جویی، خواهیم رسید
    اندر آن لحظه‌ی جادویی اوج
     
    Shahab، سایه، n@der و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.