نه در نگاه اول، بلکه عشق در آخرین نگاه است زمانی که می خواهد از تو جدا شود آن گونه که به تو می نگرد ! به همان اندازه دوستت داشته است ...
بغض نكن شك نكن به دلت بد راه نده حسادت نكن اين را براي همه ي كساني كه عاشقند مي نويسم. اگر حسي داشتيد كه يك طرفه تمام شده. اگر كسي را دوست داشتيد كه ديگر نيست. اگر هنوز فكرتان تسخيرِ عشقي ست كه براي معشوق به پايان رسيده اگر هنوز عاشقيد بغض نكنيد شك نكنيد به دلتان بد راه ندهيد حسادت نكنيد به مرور زندگيتان به روال عادي بر ميگردد. هميشه سايه ي تَوهُمي از حضورش كنارتان حس مي كنيد، مي دانم. هميشه ذهنت درگيره حال و روز اوست، مي دانم. هميشه به اينكه كجاست و با چه كساني شبش را صبح مي كند فكر ميكنيد، مي دانم. هميشه پيگير حال و روزش هستي، مي دانم. اما بغض نكن شك نكن به دلت بد راه نده حسادت نكن. اگر حستان واقعا عشق باشد او ميفهمد او درك مي كند او حس مي كند. جايِ خاليِ تورا حس ميكند حتا اگر به تو بگويد: بود و نبودت اهميت ندارد. حتا اگر بي رحمانه ناديده ات بگيرد. حتا اگر كسي ديگر را وارد زندگي اش كند. تو اگر روزي نگاهت به نگاهش افتاد. اگر روزي مقابلت نشست به او بگو: بغض نكند شك نكند به دلش بد راه ندهد حسادت نكند... اين را به همه ي كساني كه دوستشان داري بگو.
هـــر وقت توانستی به کسی آرامش ببخشی ؛ بدان عاشق شده ای . . . وگرنه عشقی که آرامش معشوق را بگیرد خود خواهیست....
همه ی آدم ها روی کسایی که دوسشون دارن یه حساب دیگه ای باز میکنن و توقع یک سری رفتارهارو ندارن... اما وقتی زدن تو برجکت و بر خلافِ تصورت رفتارکردن انگار دنیا برات تموم میشه ... روزات رنگ غم میگیره و تاریک میشه ... اما بعد از چند مدت هر چقدر خلافِ تصورت رفتار کنن دیگه برات اهمیتی نداره ... دیگه دلت سیاه نمیشه ... دیگه بغض راهه گلوتو نمیگیره ... فقط تو دلت میگی : خب ازاین آدم بیشتر از اینا هم توقع نمیرفت! و میشینی راحت به زندگیت ادامه میدی... بعضی وقتا آدما خودشون، خودشونو از چشمت میندازن!
زندگي کوتاه است پس بياييد بگوييم به هم دوستت ميدارم کار دشواري نيست و بياييد بخنديم به غمها با هم حيف از آن اوقاتي که غم و غصه شود همدم ما من و تو ميدانيم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند آنچه ميماند و زيباست وفاي من و توست زندگي يعني عشق عشق را تازه کنيم عشق را با همه قلب خود اندازه کنيم زندگي کوتاه است...!
من اکنون احساس می کنم ، بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ، تنها مانده ام . و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم. و اعماق آسمان ساکت را می نگرم. و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ، این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است . و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی ؟ امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد. همین و همین...