از نگاه خودم تو عاشقم بودي برام حرف ها داشتي دستات يه طور خاصي شده بود ... اما از نگاه تو تو با من فقط كمي گرم گرفته بودي همين...
برای شناختن ﺁﺩﻣﻬا ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ، ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ... ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ... ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است.
تمام خاطراتمان را مرور کرده ام زیر همه ی اشک هایم خط کشیده ام همه ی صبرم را “حفظ” کرده ام فقط دعایم کن که در “امتحان” نبودنت “رد” نشوم !
من رها دستت نکردم تو رهاکردی مرا با هوای خاک غربت آشنا کردی مرا دست دل کردی رها از دامن پرچین گل لحظه ای از جان شیرینم جدا کردی مرا سالها راز دل دیوانه بودم ای دریغ غنچهٔ لب را گشودی بر ملا کردی مرا بس به محراب نگاهت سجده کردم روز و شب دین و دل دادی به باد و بی خدا کردی مرا مهرهٔ شاه تو بودم تاج عشقت بر سرم مات گیسوی تو گشتم بینوا کردی مرا مستی جام لبانت بر لبم کردی حرام شب نشین گوشهٔ میخانه ها کردی مرا گم شدی در لابلای خاطرات کودکی بر غم نادیدن خود مبتلا کردی مرا باش تنها تا بدانی قدر دستان مرا بی وفا بودی و آخر بی وفا کردی مرا...
+ خیلی خوبه که آدم بتونه ناراحتی شو بگه! از اون بهتر اینه که کسی باشه ازت بپرسه چرا ناراحتی ... از اونم بهتر اینه که اونی که دلت میخواد بیاد و از دلت دربیاره ! - از همه اینا بهتر اینه که اصلا اسباب ناراحتی نباشه + من که میگم می ارزه ناراحت باشی تا اونی که دلت میخواد بیاد و از دلت دربیاره ...
. . نبود … پیدا شد … آشنا شد … دوست شد … مهر شد … گرم شد عشق شد … یار شد … تار شد … بد شد … رد شد … سرد شد غم شد … بغض شد … اشک شد … آه شد … دور شد … گم شد تمام شد