ترسيده ای؟ از كه؟ از جهان؟ من جهانت از گرسنگي؟ من گندمت از بيابان؟ من بارانت از زمان؟ من كودكيت از سرنوشت؟ من هم از سرنوشت می ترسم...
زیباترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه ای بیهوده می خوانید . ـ چرا که ترانه ی ما ترانه ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست... حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر ِ فردای ما اگر بر ماش منتی ست ؛ چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است... احمد_شاملو
چشم هایش دروغ سنج داشت... فقط کافی بود به او دروغ بگویی وقتی به چشم هایت نگاه می کرد ، همه چیز لو می رفت. مادربزرگم را می گویم... از بازیگوشی ها و خرابکاری ها گرفته تا شیشه شکستن و ریختن رختخواب ها، فرقی نداشت، به چشم هایمان نگاه می کرد و می فهمید کار کیست. برای همین بود که هیچکس هیچوقت به او دروغ نمی گفت. برای همین بود که تمام حرف هایم، تمام درد هایم را می دانست. از روزی که رفت فهمیدم دیگر چشم های کسی دروغ سنج ندارد. سال هاست هر کسی حالم را می پرسد می گویم خوبم، به این امید که شاید چشم هایش دروغ سنج داشته باشد، شاید چشم هایم را بخواند. من سال هاست خوبم خوب خوب خوب... حتی اگر دراوج ناراحتی و مشکلات باشم حتی اگر دلگیرترین آدم دنیا باشم وقتی کسی حالم را می پرسد فقط می شنود " خوبم " نمی دانم دیگر چشم های کسی دروغ سنج ندارد یا به روی خودشان نمی آورند. کاش یک روز کسی رو به رویم بنشیند بگوید خوبی؟! بگویم خوبم... دست هایم را بگیرد و بگوید خب تعریف کن، چرا خوب نیستی؟؟!!
شعری را اگر فهمیدی بدان که بسیار غمگینی و با شعری اگر زیستی بر تو بشارت باد که روزی در تنهایی خواهی مُرد... "مارک استرند"
بر مستی من، حد سزاوار زدند با شک ویقین تهمت بسیار زدند حلاج شدم، ولی به کفرم سوگند دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند
دلم باران... دلم دریا... دلم لبخند ماهی ها... دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور... دلم بوی خوش بابونه می خواهد. دلم یک باغ پر نارنج... دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار... دلم صبحی... سلامی... بوسه ای... عشقی... نسیمی... عطر لبخندی... نوای دلکش تار و کمانچه، از مسیری دورتر حتی... دلم شعری سراسر دوستت دارم، دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد. دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند. دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد. دلم تغییر می خواهد... دلم تغییر می خواهد...