. . . هر جوری باشه دوسش داری . دوست داشتن ؛ زبان ٬ زمان ٬ راه ٬ دلیل ٬ نشانه نمی خواهد !!! دوست داشتن دل می خواهد و یک “من” می خواهد و یک “تو” …
مهم نیست پلها را از كدام سویِ رودِ بزرگ بنا میكنند ما به آب خواهیم زد ما از پردههایِ تو در تویِ این تقدیرِ مزخرف عبور خواهیم كرد...
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است رخنه ای نیست دراین تاریکی در و دیوار به هم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد می کنم هر چه تلاش او به من می خندد نقشهایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هایی که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست دراین خاموشی دست ها پاها در قیر شب است...
چه کسی می گوید ساز غم بر دل ما رقص ندارد هرگز؟! آنچه از گوشهٔ چشم تا گونه ی ما می رقصد؛ دل ماست.... دل ماست...
و خاطرات نه مجال گریز میدهند، نه رخصت خلوتی. خاطرات روح تو را می درند در رخوت سرد روزهایت، چنان بارانیات می کنند که برگریزان سهم تو میشود.. خاطرات از تو و لحظه هایت عبور می کنند، می دوی و می دوند و نمیدانی کدامیک زنده تر است...!
عشق مانند بیمارشدن است؛ نمیدانی چطور اتفاق میافتد! عطسه میکنی، یکهو میلرزی و دیگر دیر شده است! تو سرما خوردهای...
خوابت را دیدم ، برگشته بودی.. عطرت در هوا پیچیده بود طعم گس نوازشِ دستانت روی گونه هایم نشسته بود مرا آنطور که میخواستم دوست داشتی.. شده بودی همانی که حسرتش را می خوردم.. داشتی باز دل مرا با خودت می بردی.. که "صبح" به "کابوس" بازگشتت پایان داد . . .
عطرها بی رحم ترین عناصر زمینند ! بی آنکه بخواهی . . . می برندت تا قعر خاطراتی که برای فراموشیشان تا پای غرور جنگیدی ! حتی اگر حرفی... تکه کلامی...