یک روز از خواب بیدار می شوی و به تو می گویند این آخرین روز زندگی توست از جایت بلند میشوی دلت به حال خودت می سوزد
چقد عاشقش بودی و نمی دانست به او می گویی مرا بیشتر دوست بدار، بیشتر نگاهم کن، بگذار بیشتر دستانت را بگیرم و به این فکر می کنی فردا دیگر نمی بینی اش و چقد آن لحظه ها برایت قیمتی می شود لحظه هایی که هیچوقت حسشان نمی کردی دوتایی از خانه می زنید بیرون می روی ته مانده حسابت را می تکانی
شب که می شود جشن می گیری و در کنارش احساس می کنی چقدر خوشبختی ولی حیف که آخرین شب زندگی توست پس بیشتر بغلش میکنی، بیشتر نوازشش می کنی و بیشتر نازش را می خری
با خودت می گویی : آه ای کاش فردا هم بودم خوب اگر فردا هم باشی قول می دهی همین گونه باشی یا نه؟ قول می دهم .
. ممکن است فردا باشی قدر لحظه هایت را بیشتر بدان چون هیچ چیز به اندازه ی خودت و ماندنت ارزش ندارد . . .
دیوار اتاقم پر از عکس های دونفره ایست که قرار است بعدآ بیاندازیم همان بعدآ که نیست شددر تقویم بودنمان ...!
دروغ است که می گویند : هرچه از دل برآید ؛ بر دل نشیند ! از دل ِ کوه آمده بود " ناقه ی صالح " که سرش را بریدند ...!