... نمی توانم خدا حافظی کنم.. اما تو دالِ بدرود را در چشم هایم خواهی دید، و آن رودِ غمگینِ خوابیده در بدرود را .. و آن درودِ بی پایان را آن آخرین حرف میانِ ما را آن رَود را، این رفتن را ...
باز هم شب شد و هوا تاریک نه،،، هیچ کدوم شاید بد وتلخ نباشه ولی تلخیش این است ببینی به جایی رسیدی که هیچ کسی نیست و فقط و فقط باید به خودت پناه ببری....باید خودت بشی تسکین دهنده تنهایی هات و دردهات وبد از بدتر بودنش این است که یکی هست که میتونه تمام درد ها و بدی ها وتنهایی هات و پایان بده ولی انگار نه انگار که هستیم دیگر...
“دﯾﺪي ﮐﻪ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ…ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺪون ﻣﻦ؟ دﯾﺪي ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯽ ﺷﻮد…ﺷﺒﻬﺎ ﺑﺪون ﻣﻦ؟ اﯾﻦ ﻧﺒﺾ زﻧﺪﮔﯽ…ﺑﯽ وﻗﻔﻪ ﻣﯽ زﻧﺪ…!ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ…ﺑﺎ ﻣﻦ….ﺑﺪون ﻣﻦ…! دﯾﺮوز ﮔﺮﭼﻪ ﺳﺨﺖ…اﻣﺮوز ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ…ﻃﻮري ﻧﻤﯽ ﺷﻮد…ﻓﺮدا ﺑﺪون ﻣﻦ…”! مقدمه رمان اسطوره دوست عزیز و قدیمی نودهشتیایم پگاه نوشته پیشنهاد میکنم بخونید داشتم دنبال پی دی افش میگشتم دیدم اینم
تویی که درونم ساخته ام بغلت می کنم مثل کودکی که عروسکش را خدایی، خدایی را می پرستد ربی، بتی می پرستد تکّه شکسته ی برگی معلقِ باد سجاده ی بی قبله ی آغوش درون را در آینه نشانم می دهد من، تو، او همه اول شخص مفردند
حالا که میخواهند تو را از من بگیرند ساعتهــــا به این می اندیشم ، که چرا زنــــده ام هنـــوز ؟ مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم ؟ خدا یادش رفته است مرا بکشــــد یا تــــــو قرار است برگردی ؟
بعضی از رابطه ها بی نام و نشان اند ، بقدری که نمیدانی بودن یا نبودنت فرقی به حالِ آدمِ پیش رویَت دارد یا نه!؟ همانقدر که چیزی او را وادار به ماندن میکند پای رفتن هم دست بردارش نیست! یک جور نصف و نیمه بودن که آزاردهنده ترین رابطه های آسیب زاست. رابطه هایی که بجای عشق، ناهنجاری هایی بزرگ ببار می آورند... هرلحظهاش ترس و اضطراب، هر روزش بغض و خفقان است. بعضی از آدم ها در رابطه، شبیه کارهای ناتمامی هستند که تا به انتها نرسانی ذهنت همچنان درگیر و آشفته خواهد بود. در این رابطه ها که دوست داشتن جایگاه محکمی ندارد عشق کابوسی ترسناک تلقی میشود که روز به روز بیشتر تو را در خودش فرو می برد! باید رها شد و نجات پیدا کرد از رابطه هایی که بنام عشق تو را درهم میشکند . . .