مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود میخواست که از اینجا بره اما نمیدونست کجا ؟! دلش پر از گلایه بود ولی نمیدونست چرا؟! دفتر خاطراتشو رو تاقچه جا گذاشت و رفت عکسهای یادگاری شو برای ما گذاشت و رفت...
میگویند هر گلی در هوای خودش میروید نیلوفر در آرامش مرداب و زنبقها در سکوت درّهها تو از کدام تیرهای که هر کجای دنیای من سبز میشوی؟! نه فرازی میشناسی و نه نشیبی!